در رویاهایم دیدم که با خدا گفتگو می کردم . . .
خدا پرسید : پس تو میخواهی با من حرف بزنی!
در پاسخ گفتم : آری اگر وقت داری
خدا خندید : وقت من بی نهایت است
در ذهنت چیست که میخواهی از من بپرسی؟
پرسیدم : چه چیز بشر شما را سخت متعجب میکند؟
خدا پاسخ داد : کودکیشان . . .
اینکه آنها از کودکیشان خسته میشوند ، عجله دارند که بزرگ شوند . . .
و بعد دوباره ، پس از مدتها ، آرزو می کنند که کودک شوند .
اینکه آنها سلامتی خود را از دست میدهند ، تا پول بدست آورند ،،
اینکه با اضطراب به آینده مینگرند و حال را فراموش میکنند
و بنابراین نه در حال زندگی میکنند و نه در آینده !
و اینکه آنها به گونه ای زندگی میکنند که گویی هرگز نمی میرند
و به گونه ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند
*** دستهای خدا ، دستانم را گرفت و مدتی سکوت کردیم . . . . .
پرسیدم : به عنوان یک پدر ، میخواهی کدام درسهای زندگی را
فرزندانت بیاموزند؟
گفت : بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشند . . .
بیاموزند که فقط چند ثانیه طول میکشد تا زخم های عمیق در قلب آنان که
دوستشان داری ایجاد کنی اما سالها طول میکشد که آن زخم را
التیام بخشی . . .
بیاموزند که : ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد ،
کسی هست که به کمترین ها نیاز دارد
بیاموزند که دو نفر نمی توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند اما متفاوت ببینند .
بیا موزند که کافی نیست فقط دیگران آنها را ببخشند ،
بلکه باید آنها هم دیگران را ببخشند . . .
*** با خضوع گفتم :
به خاطر این گفتگو متشکرم
آیا چیز دیگری هم هست که دوست داری فرزندانتان بدانند؟
خدا لبخند زد و گفت :
فقط اینکه بدانند من اینجا هستم . . .
همیشه . . .

