با خود گفتم: اگر من پشت به خدا کار کنم و از او چیزی درخواست نکنم بالاخره او هم مرا ترک می کند و من از زحمت عشق و عاشقی به خدا راحت می شوم. پشتم را به خدا کردم و به کارم ادامه دادم تا اینکه وجودش را کاملا فراموش کردم. در حین کار اگر چیزی لازم داشتم، از رهگذرانی که از کنارم رد می شدند درخواست می کردم. عده ای که خدا را می دیدند، با تعجب به من و به خدا که پشت سرم آماده ی کمک ایستاده بود نگاه می کردند و سری به تاسف تکان داده و می گذشتند. اما عده ای که جز سنگ های طلایی قصرم چیزی نمی دیدند، به کمکم آمدند تا آنها نیز بهره ای ببرند. در پایان کار نیز همان ها که به کمکم آمده بودند، از پشت خنجری زهرآلود بر قلب زندگی ام فرو کردند. همه اندوخته هایم را یک شبه به غارت بردند و من ناتوان و زخمی بر زمین افتادم و فرار آنها را تماشا کردم. آنها به سرعت از من گریختند، همان طور که من از خدا گریختم. هرچه فریاد زدم صدایم را نشنیدند، همان طور که من صدای خدا را نشنیدم. من که از همه جا نا امید شده بودم، باز خدا را صدا زدم. قبل از آنکه بخوانمش، کنار من حاضر بود. گفتم: خدایا! دیدی چگونه مرا غارت کردند و گریختند؟؟؟ انتقام مرا از آنها بگیر و کمکم کن که برخیزم. خدا گفت: تو خود آنها را به زندگی ات فرا خواندی. از کسانی کمک خواستی که محتاج تر از هر کسی به کمک بودند. گفتم: مرا ببخش. من تو را فراموش کردم و به غیر تو روی آوردم و سزاوار این تنبیه هستم. اینک با تو پیمان میبندم که اگر دستم را بگیری و بلندم کنی، هرچه گویی همان کنم. دیگر تو را فراموش نخواهم کرد... خدا تنها کسی بود که حرفها و سوگند هایم را باور کرد. نمی دانم چگونه، اما متوجه شدم که دوباره می توانم روی پای خود بایستم و به زودی خدای مهربانم نشانم داد که چگونه آن دشمنان گریخته ی مرا، تنبیه کرد. گفتم: خدا جان بگو چگونه محبت تو را جبران کنم؟ خدا گفت: هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان بی آنکه مرا بخوانی، همیشه در کنار تو هستم. گفتم: چرا اصرار داری تو را باور کنم و عشقت را بپذیرم؟
گفت: اگر مرا باور کنی، خودت را باور می کنی و اگر عشقم را بپذیری، وجودت آکنده از عشق می شود و آن وقت به لذت عظیمی که در جست و جوی آنی می رسی و دیگر نیازی نیست خود را برای ساختن کاخ رویایی به زحمت بیندازی. چیزی نیست که تو نیازمند آن باشی ، زیرا تو و من یکی می شویم.
بدان که من عشق مطلق ، آرامش مطلق و نور مطلق هستم و از هر چیزی بی نیازم. اگر عشقم را بپذیری ، می شوی عشق ، نور ، آرامش و بی نیاز از هر چیز...
بعضی وقتا میشه که توی دلت یه چیزایی میگذره که دوس داری حتی از خودت پنهونشون کنی. یه حسی داری که نمیخوای کسی از اون حس بویی ببره. دوس داری کارایی رو انجام بدی که میدونی عاقبت خوبی برات ندارن و وقتی انجامشون میدی، نه تنها لذتی نمیبری ، بلکه از خودتم بیزار میشی. یه نوشته ای پیدا کردم که دلمو خیلی لرزوند و هم خیلی آرومم کرد. دلمو لرزوند چون فهمیدم همیشه وجود خدای مهربونم رو دست کم میگیرم و آروم شدم چون دونستم با همه خطاهایی که میکنم بازم یکی هست بالای سرم که همیشه هوامو داره و دوستم داره. کسی که با تموم عشقم می پرستمش و بابت همه ی کوتاهی هام شرمنده ی وجود مهربونشم... دوس دارم شما هم اینو بخونین و ازش لذت ببرین و عشق واقعی و ابدی تون رو بهتر بشناسین... من یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد. می توانست، اما رسوایم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد. هر آنچه گفتم باور کرد و هر بهانه ای آوردم پذیرفت. هرچه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد . اما من! هرگز حرف خدا را باور نکردم، وعده هایش را شنیدم اما نپذیرفتم. چشمهایم را بستم تا خدا را نبینم و گوشهایم را نیز، تا صدای خدا را نشنوم. من از خدا گریختم بی خبر از آنکه خدا با من و در من بود. می خواستم کاخ آرزوهایم را آنطور که دلم می خواهد بسازم، نه آن گونه که خدا می خواهد. به همین دلیل اغلب ساخته هایم ویران شد و زیر خروارها آ وار بلا و مصیبت ماندم. من زیر ویرانه های زندگی دست و پا زدم و از همه کس کمک خواستم. اما هیچ کس فریادم را نشنید و هیچ کس یارم نکرد. دانستم که نابودی ام حتمی است، با شرمندگی فریاد زدم: خدایا! اگر مرا نجات دهی، اگر ویرانه های زندگی ام را آباد کنی، با تو پیمان می بندم هر چه بگویی همان را انجام دهم. خدایا! نجاتم بده که تمام استخوان هایم زیر آوار بلا شکست. در آن زمان خدا تنها کسی بود که حرفهایم را باور کرد و مرا پذیرفت. نمی دانم چگونه ، اما در کمترین مدت نجاتم داد. از زیر آوار زندگی بیرون آمدم و دوباره احساس آرامش کردم. گفتم: خدای عزیز بگو چه کنم تا محبت تو را جبران نمایم؟؟ خدا گفت: هیچ ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان در همه حال در کنار تو هستم. گفتم: خدایا عشقت را پذیرفتم و از این لحظه عاشقت هستم.. سپس بی آنکه نظر خدا را بپرسم به ساختن کاخ رویایی زندگی ام ادامه دادم. اوایل کار هرآنچه را لازم داشتم از خدا درخواست می کردم و خدا فوری برایم مهیا می کرد. از درون خوشحال نبودم. نمی شد هم عاشق خدا شوم و هم به او بی توجه باشم. از طرفی نمی خواستم در ساختن کاخ آرزوهای زندگی ام از خدا نظر بخواهم. زیرا سلیقه ی خدا را نمی پسندیدم... ادامه دارد...
هر چند این زمانه... دلم تنگ است امروز بی بهانه دلم تنگ است چشمت قرار بور بجوشد باز باز ای شرابخانه دلم تنگ است مجنون قصه های تو خود را کشت یعنی که عاشقانه دلم تنگ است من ، کوچه کوچه کوچه دلم تاریک... من ، خانه خانه خانه دلم تنگ است باران ترانه های لبم را شست باران...لبم...ترانه...دلم تنگ است در من تمشک بوسه نمی روید زخمی بزن جوانه! دلم تنگ است لبخند خاطرات مرا برگرد برگرد ، کودکانه دلم تنگ است دیروز یک نشانه ... دلم لرزید امروز یک نشانه ... دلم تنگ است سر را به شانه های که!!! بسپارم؟ آه ای کدام شانه! دلم تنگ است...
دخترک خنده کنان گفت که چیست راز این حلقه ی زر؟؟
راز این حلقه که انگشت مرا اینچنین تنگ گرفته است به بر
راز این حلقه که در چهره ی او این همه تابش و رخشندگی است
مرد حیران شد و گفت:
حلقه ی خوشبختیست ، حلقه ی زندگی است...
همه گفتند : مبارک باشد
دخترک گفت : دریغا که مرا باز در معنی آن شک باشد
........
سالها رفت و شبی زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه ی زر
دید در نقش فروزنده ی او
روزهایی که به امید وفای شوهر
به هدر رفته ، هدر
زن پریشان شد و نالید که وای وای ، این حلقه که در چهره ی او
باز هم تابش و رخشندگی است حلقه ی بردگی و بندگی است...
دوستای خوبم، این مطلب رو روز سوم خرداد آماده کرده بودم تا براتون بزارم. اما متاسفانه فرصتش پیش نیومد... اگه براتون امکان داره بعد از خوندن این پست ، یه فاتحه بخونین و اونو نثار روح نازنین صبا کنین... ممنونتونم... نوازش
یک سال گذشت…
پارسال یه همچین روزی یه صبای مهربون توی این دنیا زندگی میکرد، نفس میکشید ، میخندید و با خنده های شیرینش ، همه رو شاد میکرد.
توی یکی از همین روزا بود که مونا بهم زنگ زد و گفت امشب میخوایم بیایم خونه تون…
توی صداش بغض بود . گفتم مونا طوری شده؟ چرا ناراحتی؟؟ گفت هیچی و قطع کرد…
با خودم گفتم شاید مشکلی پیش اومده. شاید با عشقش مشکلی پیدا کرده، همه جور فکر توی سرم چرخید. بساط شام رو مهیا کردم و هدیه ای رو که برای تولدش گرفته بودم رو بسته بندی کردم. میخواستم اگه غصه ای توی دلش هست، شب رو واسش شاد کنم تا غمش از دلش بیرون بره.
شب شد و من منتظر… صدای زنگ رو که شنیدم، در رو باز کردم… مونا اومد تو و شهریار بیرون موند. گفتم مونا چرا شهریار نیومد؟؟ گفت : میاد. چشماش پر از غصه بود. انگار یه روز تموم گریه کرده بود. صداش میلرزید. پرسیدم چیه ؟ چرا ناراحتی؟؟ اتفاقی افتاده؟؟ یهو زد زیر گریه… با خودم هزار جور فکر کردم و به هیچ جایی نرسیدم. دلیلی پیدا نکردم که به خاطرش مونا رو اینطور ناراحت ببینم. نشستم و دستاشو گرفتم. گفتم مونا به من بگو که چی شده؟؟ یه لحظه مکث کرد و با چشمای پر از اشک مهربونش گفت: سمیه تصادف کرده…یه لحظه بهت زده نگاهش کردم. تو سرم هزار تا فکر چرخید. دست و پاش شکسته؟؟ عضوی از بدنش رو از دست داده؟؟ فلج شده؟؟ توی کما؟؟؟ نه خدای من!! بالاتر نرو… خواهش میکنم… توی چشمهام نگاه کرد و گفت: دیگه سمیه نداریم!!!.....
آه خدای من… مگه میشد باور کرد؟ ای کاش یه شوخی بود.. ای کاش مونا میخواست سر به سرم بذاره..کی میتونست فکرشو بکنه که اون صبای مهربون و دوست داشتنی، اون دختر مهربون که هیچ وقت از زندگی ناله نمیکرد و همه رو با حرفا و کارای شیرینش شاد میکرد، اون دختر ناز و دوست داشتنی که همه به شادی و طراوتش غبطه میخوردن ، حالا زیر یه خروار خاک خوابیده باشه؟؟
یاد اون همه خاطره های قشنگ ، توی اون سالهای دانشگاه ، چه روزهای قشنگی رو که سه نفری با هم نگذرونده بودیم… یاد شیطونی ها ، توی خیابون ،دانشگاه، کافینت، بازار ، اتوبوس های شرکت واحد… حالا همه و همه یه خاطره شدن از اون روزای قشنگ. روزایی که ما سه نفر ، همه ی زندگی هم بودیم، حالا من تنها شدم و مونا… حالا تنها شدیم با یه دنیا خاطره شیرین از یک مهربون..حالا تنها شدیم با اشک و آه و زاری….
***
حالا امروز مراسم سالگرد اون مهربونه. اما هر کدوم از ما(به خاطر مشکلات خاص خودمون) نتونستیم توی اون مراسم شرکت کنیم و بریم سر تربت پاکش و اشک بریزیم و مزار پاکش رو بوسه بزنیم…
***
صبای مهربونم … که مثل نسیم خنک صبحگاهی دل انگیز بودی و زود گذر، تولد یک سالگیت ، توی دنیایی که نمیدونم واسه ما چطوری میخواد باشه، اما مطمئنم که واسه تو خوش و قشنگه … مبارک…
دوستت دارم ...
روحت شاد…
شاید آن روز که سهراب نوشت:
<تا شقایق هست زندگی باید کرد>
خبری از دل پر درد و پر از رنج گل یاس نداشت
باید اینگونه نوشت:
<هر گلی هم باشی؛
چه شقایق چه گل پیچک و یاس
زندگی اجباریست....>
تو به من خندیدی
و ندانستی من به چه دلهره از باغچه ی همسایه
سیب را دزدیدم!!!
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
بعد از آن سالها
خش خش پای تو تکرار کنان
میدهد آزارم...
و من اندیشه کنان
غرق این پندارم
که چرا باغچه ی کوچک ما سیب نداشت......
دوستای مهربونم سلام.امروز بعد از تقریبا دو سال دارم دوباره مینویسم.چه ها گذشت توی این دوسال... الهی که خدا داغ عزیز رو واسه هیچ بنده ای نخواد.در کنار یه اتفاق قشنگ که تولد پرنیان نازنینم بود (که تنها دلیل واسه موندنم بود) خدا غمای زیادی رو نصیبم کرد که تحملش صبر ایوب رو میخواست.یکی از اونا از دست دادن یکی از بهترین عزیزانم(صبای مهربونم) که الهی خدای مهربونمون همیشه روحش رو شاد نگه داره و اون یکی درد دوری و بی خبری از عشقم شقایق که فقط میدونم یک ماه توی کما بوده و دیگه ازش هیچ خبری ندارم و نمیدونم توی چه حال و روزیه و دیوونگی و جنون که مغزم رو داره آتیش میزنه...
اگه خدا قسمت کنه و زنده باشم قصد دارم نوشتن رو شروع کنم بلکه تسکینی واسه این دل پر درد و غصه باشه... به امید دیدار... میبوسمتون
نوازش...
ما سرخوشان مست دل از دست داده ایم
همراز عشق و همنفس جام باده ایم
ای گل تو دوش داغ صبوحی کشیده ئی
ما آن شقایقیم که با داغ زاده ایم
حافظ
اي آشناي دل :
ستايش تو را كه ستودني هستي و سرچشمه بخشايشت از بيكرانگي پيدا نيست سحر سر بر كويت مي زنم تا دل شكسته ام را با اشارتي بند بزني با من حرف بزني و نگاهم را به غمزه كلام خودت نوراني كني ...
معبودا: دوست دارم تمام لحظه را با گريستن به درگاهت سپري كنم تامگرنياز را باور كني دوست دارم به اندازه تمام آنهايي كه بدند و بد انديش شاهد خوبي هاي تو باشم ، تا اين ارتباط سبز و مهر انگيز رنگ نبازد ...
لطيفا: دوست دارم خاكستر نيايش جاده هاي تو باشم تا راه هموار و وصال به بي راهه نيانجامد
خداي من اي كه نمي دانم به كدام رنگي و كدام آسمان ، اي كه همه جا هستي و نمي بينمت ...
خدايا نميدانم چگونه از تو بگويم ؟ در لحظه لحظه زندگيم حضور داري …
به من بگو كجا راه را اشتباه رفته ام ؟
اي آشناي صميمي :
اي يگانه ترين خودت را با دلم آشنا كن بامن دمي همدم شو و مونس دل پر دردم ، به من نظر كن كه دلم سرشار از بي قراريست ...
خدايا فرصتي دادي تا دوباره از پنجره بهار نگاهي به دنيا داشته باشم ، پياله لاله را از شبنم احساس پر مي كنم وميهمان بنفشه دل مي شوم .
چه زيباست تنهايي ميان دشت شقايقهاي عاشق ...
چه زيباست با خالق خود خلوت كردن ، به پايش آب شدن و فرو ريختن ، ودگر بار گريستن ، روييدن و سبز شدن
جان مهو شد و به هيچ رويت نشناخت
دل خون شد و قدر خاك كويت نشناخت
اي از مويي دو جهان كرده پديد
كس در دو جهان يك سر مويت نشناخت
يك سلام و يك خداحافظي براي همه اونها كه دوستشون دارم مخصوصا واسه اوني كه خودش خوب ميدونه توي اين دنيا از همه بيشتر دوستش دارم...
400 روز گذشت ، چقدر زود، چقدر زود دلخوشي هاي منو لحظه ها با خودشون بردن...
بايد كه برم بايد كه خداحافظي كنم با اين وبلاگ ، كه همه دلخوشي من بود ، با نوازش و هر چي كه دست نوازشگر توي دنياست بايد خداحافظي كنم آخه دارم سرد ميشم دارم سنگ ميشم دارم ميخشكم.... تو ميدوني كه واسه چي و همين كافيه كه تو بدوني و درك كني بقيه اش ديگه مهم نيس.
شبِ خسته از خيانت نفس ما رو بريده داغ ماهُ جا گذاشته روي اين تن دريده
خواهش چشاي ساده ات سرنوشتمُ رقم زد كي ميفهمه يه غريبه بازي ما رو به هم زد
بازي بين من و تو مونده بي برگ برنده وقتشه شومي تقدير راه برگشتُ ببنده
فرق تقدير و جنونُ هيچ كسي به ما نگفته بذار اتفاق آخر واسه جفتمون بيفته
انتهاي جاده اين بار ميرسه به خواب دريا تو بگو خدا نگهدار كه بميره بي تو رويا...
خدا حافظ... به همه چيز به زندگي ، به عشق ، به محبت ، به احساس ، به نوازش ، به ياس ، به شقايق ، به تو .... و همه اونايي كه يه روز دوستشون داشتم.... خدا نگهدار.... ديدار به قيامت... دوستتون دارم...
كي اشكاتو پاك ميكنه شبا كه غصه داري دست رو موهات كي ميكشه وقتي منو نداري
شونه كي مرهم هق هقت ميشه دوباره از كي بهونه ميگيري شباي بي ستاره
به هر لحظه كنارم بودنت را دوست دارم تماشايي تو هستي ديدنت را دوست دارم
پس از تو رنگ گلها هم فريب است پس از تو روزگارم بی فروغ است
که ميگويد پس از تو زنده هستم دروغ است هر که ميگويد دروغ است...
دوباره
يلدا آمد و خاطره اش مرحمي به زخم كهنه دل... ياد يلداي خوش آن سال... يادت هست؟؟؟ يادش به خير...ياد آن تابلوي معرق كه به من برگرداندي و هنوز روي ديوار اتاق ، هر روز خاطراتش را از تو و اتاق نازنينت به رخ من ميكشد كه روزي بر ديوار اتاقت نصب بوده و هر روز نظاره گر تو بوده... با آن جمله "
من پنجره بر دوش به دنبال نسيمم" كه هر بار به آن نگاهي مي اندازم ، داغ دلم را تازه مي كند و به من ياد آوري مي كند كه هنوز به دنبال اين نسيم هستم . نسيمي كه در يك روز پاييزي از اين پنجره به اتاقم وزيد و بعد از اين همه سال، هنوز آشفته جستجويش ميكنم . و پنجره اي رو به مسجد كه نگاه ما را به هم گره زد و مسجدي كه عشق مقدس ما از آنجا آغاز شد و به حرمت آن مسجد سوگند ياد مي كنم كه تا آخرين لحظه زندگيم ، خاطره شقايقها و عطر گلهاي ياس ، يلدا و نسيم و مسجد و... همگي سمبلي از عشق پاك تو در دلم خواهد ماند و قلب و روحم همواره در جستجو و براي تو خواهد بود.6 سال گذشت نازنينم باورت ميشود؟؟؟ از آن
يلداي دل انگيز كه قلب من و تو و روحمان براي اولين بار در كنار هم تولدت را جشن گرفتند يادت هست؟؟؟ يادش به خير...انگار همين ديروز بود كه جواب جمله ام را روي آن پاك كن نوشتي . آن روز نميدانستم كه جستجوي نويسنده آن جمله ، يك عمر قلب و روح و زندگي و همه هستيم را به آتش مي كشاند . اما ميدانم اگر ميدانستم هم باز اين كار را انجام ميدادم و خودم را به اين فرشته ميرساندم و بازهم اين عشق را جستجو ميكردم و آتش آن را بازهم به جان ميخريدم...
و حال پس از گذشت 6 سال از جشن 19 سالگيت باز هم اين
عشق را مقدس ميدانم و با تمام وجود آن را نثار روح بزرگ تو مي نمايم و براي هفتمين بار اين جمله را به تو تقديم ميكنم:نازنينم
تولدت مباركبه نام خالق شقايقها
ژمن از مرگ
شقايقها پريشانم اگرچه خوب مي دانم شقايقها نميميرند....وقتي دل گرفته و غمدار است، وقتي ساختن پاياتش سوختن است ، در آن هنگام كه دستهاي گرممان كلام سرد خداحافظي را به ارمغان مي آورند، چه بنويسم تا كه نظر افكني بر دل شكسته ام . ناچار از اينكه با سرنوشت كه به بازيم گرفته بسازم . چه بسا كه اگر تازيانه بر جسمم مينواختي ، اينگونه آه از دل بر نمي آوردم و نمي سوختم اگر در آتش مي افكنديم...
امروز كلاغهاي بي آشيان به كجا پناه مي برند و پرستو هاي عاشق در زير كدامين سقف جاي مي گيرند و صداي حزن انگيز كدامين دلسوخته به گوش ميرسد. آواز كدامين چكاوك در گلو مي ميرد ، كدامين قاصدك با عروس شب از راه ميرسد...
كدامين رود محبت از سينه پر درد من جاري ميگردد . كدامين اشك پر محتوا از ديدگان بي فروغم بر روي دشت گونه ام جاري مي شود . كدامين لبخند مرموز مهمان لبان من است...
امروز به چه نگاهي دلم را بسته و اميدوارم و به كدامين پيمان سوگند خورده ام و كدامين دروغ را حقيقت دانستم و چه سهل باور داشتم كه: ((زندگي يعني همين!!!))
در حسرت وداع تو
تنها
شانه هايي براي گريستن ميخواهم اي تنها ترين
يادت... يادت...
يادت ستاره دنباله داريست كه آسمان را بين من و تنهايي قسمت مي كند...
خدايا چقدر سخت است در دل گريستن و عشق را در ماتمكده دل جاري ساختن...
اين عشق چيست؟
چرا شعله ميكشد؟
آنگاه كه جدايي و محروم شدن از معشوق رخ نمود، چرا شعله ها، بيشتر زبانه كشيده و پيكره ناتوانم را به گرماي خود ميسوزاند و ميسوزاند؟؟؟
در نظرگاه عاشق عقل باخته اي چون من، آيا راهي غير از خانه دوست وجود دارد؟
ريسماني وجود دارد تا بتوانم به آن بياويزم و خويشتن را از اين گرداب هولناك نجات بخشم ؟
بايد عشقي بالاتر در ميان بيايد؛ معشوقي ديگر را بايد جست و جو كرد ؛ كسي يا چيزي كه بتوان جايگزين تو ساخت و اين عشق نابودگر را از سر بيرون كرد!!!
كجايي تو اي خدا؟؟؟
فرياد رس بيچارگان !
اي جانشين بي كسان !
اي معشوق تمامي عاشقان پاكدل و دلباخته !
تو، تو بايد به فرياد دلم برسي . اگر يادت را در قلب و روحم وارد سازي ، بي گمان، از بيماري هولناكي كه دچارش گشته ام ، نجات خواهم يافت .
خدايا ! به فريادم برس ... به كمكم بشتاب...
اما ميدانم ، ميدانم شور و غوغايي كه تو در دلم بر پا كرده اي ، مرا وادار ميكند حتي در پيشگاه معبودم ، اين جملات را به زبان آورم :
اي خدايي كه لايق خدايي و پادشاهي هستي ! از تو ميخواهم كه عشق او را در وجود من ، چنان شعله ور سازي كه تمامي هستي مرا در خودش بسوزاند و خاكستر كند...
و مانند مجنون چنگ بر پرده كعبه اش مي آويزم و ميگويم:
از عمر من آنچه هست بر جاي بستان و به عمر "ليلي!" افزاي...
و آنقدر در حسرت ناكامي خود بر سر كويت اشك ميريزم تا جان به جان آفرين تسليم كنم و همچون پرنده اي سبكبال از فراز آسمان ، خوشبختي ات را نظاره گر باشم...
تنها تو را از نسيم خنك صبحها مي خواهم ، تو را از قلبهاي شكسته و غصه دار مي جويم ، تو را از رنگ سرخ عشق مي طلبم . اما ديگر دير شده . جستجوي تو بيهوده مي ماند. ياد تو در زير خروار ها غبار مانده و من زير هزاران شكست ، شكسته ام . چقدر خسته ام . از زندگي ، از خودم ، از روزگار و همينطور از عشق، چه دلگير است ، چقدر دلم ميخواهد بگريم ولي...
نازنينم ، چگونه اشك بريزم ؟ ديگر نمي توانم ، چشمه اشكم خشك شده و تو بار سفر بسته اي. چرا بايد؟ چرا؟!...
هميشه به يادت...نوازش...
به نام خالق ياس و شقايق
به نام آنكه آفريد
مرا تا دوست بدارم تو رابا تو چه زندگيايي كه تو روياهام نداشتم تك و تنها بودم اما تو رو تنها نميذاشتم چه سفرها با تو كردم چه سفرها تو رو بردم دم مرگ رسيدم اما به هواي تو نمُردم...
دارم از تو مينويسم كه نگي دوستت ندارم از تو كه با يه نگاهت زير و رو شد روزگارم دارم از تو مينويسم ...
موقع نوشتنام وقت اسم گذاشتنام كسي رو جز تو نداشتم اسمي جز تو نميذاشتم ...
من تموم قصه هام قصه توست اگه غمگينه اون از غصه توست ...
هي ميخواستم كه بگم كه بدوني حالمو اما ترس و دلهره خط ميزد خيالمو
توي گفتن و نگفتن از چه روزايي گذشتم اينقده رفتم و رفتم كه هنوزم برنگشتم
من تموم قصه هام قصه توست اگه غمگينه اون از غصه توست...
هر چي شعر عاشقونه است من براي تو نوشتم تو جهنم سوختم اما مينوشتم تو بهشتم اگه عاشقونه گفتم عشق تو باعثشه اگه مُردم تو بدون چه كسي وارثشه...
من تموم قصه هام قصه توست ...
يه دفعه مثل يه آهو توي صحرا ها رميدي بس كه چشم تو قشنگ بود گله گُرگو نديدي دل نبود توي دلم تو رو گُرگا نبينن اونا با دندون تيز به كمينت نَشينن الهي من فداي تو چي كار كنم براي تو اگه تو اين بيابونا خاري بره به پاي تو ...
يه دفعه مثل پرنده قفس عشقو شكستي پر زدي تو آسمونا رفتي اون دورا نشستي دل نبود توي دلم گم نشي تو كوچه باغا غروبا كه تاريكه نريزن سرت كلاغا نخوره سنگي به بالت پرت نشه فكر و خيالت...
من.. من تموم قصه هام قصه توست اگه غمگينه اون از غصه توست...
يه دفعه مثل يه گل رفتي تو دست خزون سيل بارون و تگرگ ميومد از آسمون بردمت تو گلخونه كه نريزه رو سرت كه يه وقت خيس نشه يخ كنه بال و پرت نشكني زير تگرگ نريزه از تو يه برگ...
من تموم قصه هام قصه توست ....
يه دفعه مثل يه شمع داشتي خاموش ميشدي اگه پروانه نبود تو فراموش ميشدي آره پروانه شدم كه پرام سوخته شه كه آتيش دل تو به دلم دوخته شه كه بسوزه پرو بالم كه راحت بشه خيالم ...
دارم از تو مينويسم تو كه غم داره نگات اگه دوست داشتي بگو تا بازم بگم برات اينقده ميگم تا خسته شم با عشق تو شكسته شم ...
وقتي نباشي انگار كه هستم و گويا كه نيستم
روزي كه رفتي من با تمام وجودم گريستم گريستم...
يه شب يه روز يه ماه يه سال يه عمره كه مي گردم بدحال چو كبوتر بي پر و بال ميرم همه جا
يه روز ديدم گم شد جونم دور افتادم از آشيونم بي خونمونم سرگردونم بي او به خدا...
سلطان قلبم
كجايي كجايي رفتي كه بر من به شادي گشايي دروازه هاي بهشت طلايي اما صد افسوس!!!رفتي و برد از كفم زندگاني عشق و اميد مرا در جواني رفتي كجا اي كه دردم نداني دردم نداني....
باورم نميشه دستات توي دست من نباشن رو درو ديوار خونه گرد تنهايي بپاشن
باورم نميشه چشمات بره مال ديگرون شه با غريبه آشنا شه با غريبه مهربون شه...
سلام مهربون ( سلام نفس من ! سلام زندگی من )
می خوام واست بنویسم واست بگم چه حالی دارم باور ندارم دیگه اون دستات اون دستای قشنگ مردونه ات توی دستام نباشه دیگه حرارت اون دستايی که بهش تکیه کرده بودم اون دستایی که دستای سردمو گرم میکرد اون دستایی که دستامو می فشرد بگو کجاست بگو کجا رفت ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دیگه نیستی که بهت تکیه کنم دیگه نیستی با حرفای قشنگت تو رویاهام واسم قصر طلایی بسازی ... حالا چی گیج و گنگ راه می رم... داره بارون می یاد همون جایی که همیشه منتظرت می شدم وایسادم تا شاید دوباره بیای دوباره از دور با خنده هات با اون چشمای نازت با اون نگاه جذاب مردونت دوباره بیای دوباره دستای سرد بی روحمو بگیری بیای با یه لبخند ترسو از وجود خستم دور کنی می دونم می دونم دیگه نمی یای آره تو نیستی تو نموندی تو هم رفتی!!!!!
تو واسم بت بودی شکستمش ولی شکسته می پرستمش این روزها خیلی واست می نویسم اما هیچکدوم رو جرات فرستادنش رو ندارم نمی تونم فراموشت کنم آخ اگه می دونستی چه شبهایی که آروم زیر پتو واست گریه نکردم ولش کن زیاد حرف زدم حالت چه طوره؟ خوبی؟ با عشق تازه چه می کنی؟؟؟؟؟
منم شادم چون تو شادی با اینکه لباس سیاه واسه عزای عشقمون پوشیدم شادم از شادی تو...
پس تو هم شاد باش و بخند:
تو بخند وقتي ميخندي همه دنيا ميخنده آسمون آفتابي ميشه در به روي شب ميبنده...گل بارون زده ي من گل
ياس نازنينم ميشكنم پژمرده ميشم نزار اشكاتو ببينم...مثل مردن ميمومنه دل بريدن ولي دل بستن آسونه
شقايق...
چند روزه دل ديوونه ميگيره همش بهونه ...
آتيشم ميزنه هرشب جاي خاليت توي خونه
دل من هواتو داره ديگه طاقت نمياره
اين دل هميشه گريون مثل ابراي بهاره
كي تو رو دوستت داره قدر يه دنيا كي ميخواد با تو باشه حتي تو رويا
دنبال جاي پاهاته روي شنهاي قشنگ و خيس دريا
نگو كه رفتن تو سهم منه دل من طاقت نداره، ميشكنه
نگو كه بايد جداشيم نگو قسمت من و تو رفتنه...
از وقتي رفتي زندگي برام از هميشه خسته كننده تر و يكنواخت تر شده از وقتي رفتي ديگه خنده روي لبهام نمياد و حتي اشك هم ياور تنهايي هام نيست . از وقتي رفتي ، يعني از وقتي كه حس كردم براي هميشه منو با همه غصه هاي عشقمون تنها گذاشتي ، تازه فهميدم كه نيازم به تو خيلي بيشتر از اون چيزيه كه فكرشو ميكردم... تازه تنهايي رو درك ميكنم... تازه ميفهمم كه براي من چي بودي و هيچ وقت قدر تو رو ندونستم ... تازه جاي خالي يك حس گرم رو توي زندگيم احساس ميكنم ...غبارتنهايي و سكوت و سرما و غم ، تموم فضاي خونه رو پر كردن... ديگه قدرت و سارا كوچولو و كلاغ نازمون هم حوصله شنيدن حرفاي منو ندارن...
نازنينم بي من زندگي برات چه رنگيه؟؟هنوز يه گوشه اي از دلت براي من جايي نگه داشتي يا نه؟؟؟ هنوز ياد خاطراتمون ميافتي يا نه؟؟ هنوز دلت با
شقايقها آشناس يا بيگانه شدن؟؟ مهمون عزيزتون كه اسمش هم همشهري خودشه چه طوره ؟؟؟ از وقتي كه فهميدم اون چشاش رنگيه ، ديگه از هرچي چشم غير سياهه توي دنيا متنفرم جز چشماي تو...خدا كنه هر كدوم از اينا هست يا نيست، فقط خودت خوب باشي ديگه هيچ چيز مهم نيس جز خودت...
نازنينم! من هيچ وقت نميتونم كساني كه اين بلا ها رو سر من و تو آوردن رو ببخشم ...
شقايق
درد من يكي دو تا نيست آخه درد من از بيگانه ها نيستبا اينكه خيلي دوسشون دارم اما ديگه دلم نميخواد هيچ كدومشون رو ببينم اونا با اسم دوست از اعتماد مون سوء استفاده كردن و از پشت بهمون خنجر زدن ... اونا ميدونستن كه من و تو رو نميتونن از هم جدا كنن به همين خاطر به اين راه متوسل شدن... اما مهربونم اونا نميدونن كه من و تو حتي اگه همو نبينيم بازم همديگه رو احساس ميكنيم و دوست داريم ... به قول مامان " دوست داشتن فقط اين نيس كه توي بغلش باشي ... ميتوني تا آخر عمر عاشقش باشي و احساسش كني بدون اينكه كسي از اين عشق مطلع بشه" اما واقعا كار سختيه اينو ميدونستي؟؟؟
ديگه حتي از خودم هم متنفرم كه باعث بدبختي تو شدم منو ببخش ...
نميدونم الان توي چه وضعيتي هستي مثل من دلتنگي يا.... اميدوارم هرجا كه هستي خوشبخت و سالم باشي اين دعاييه كه هميشه برات ميكنم و اميدوارم خداي مهربونمون صدامو بشنوه و هميشه اين دعاي منو مستجاب كنه و ميخوام يه چيزي رو بدوني و اون اينه كه تا وقتي زنده هستم و زنده هستي ، هر وقتي احساس كردي كه تنهايي و كسي تو رو اون طور كه بايد نميپذيره و دوست نداره ، - و به قول مامان كه ميگفت اينقده گستاخ شده كه گفته حتي اگه 5 تا بچه هم...(قابل توجه اونايي كه از پشت خنجر زدن و نامردي كردن)- در خونه دل من هميشه به روي تو بازه و هميشه حاضره كه همون عشق جوون 15 سالگي رو بهت هديه كنه...
كسي كه هميشه به يادته...
گريه كنم يا نكنم آخر ماجرا رسيد
گريه كنم يا نكنم قصه به انتها رسيد
تو ميروي و آينه پر ميشود از بي كسي
از من سفر ميكني و به مرگ قصه ميرسي
ببين كه آب ميشود قطره به قطره قلب من
مرگ من و قصه ي ماست فاجعه يكي شدن...
تو ميروي و جان من گور ترنم ميشود
خورشيدكي كه داشتم در شب من گم ميشود
چيزي نگو به آينه با رازقي حرفي نزن
براي بار آخرين تنها نگاهي كن به من...
دو تا چشمام همه جا دنبال تو ميگرده با نبودنت دلم با غصه ها سر كرده
شب و روز در پي تو من همه جا را گشتم يكي گفت غصه نخور اون داره بر ميگرده
زندگي با عشق تو رنگ ديگه داشت برام رفتي و بدون تو تلخ شده روز و شبام
دل من با هيچ كسي نميتونست خو بگيره شب و روز منظر و چشم به رات مونده نگام
كسي مثل تو نشد كسي مثل تو نبود
فقط از خدا ميخوام كه بيايي زودِ زود
كاشكي ميشد دوباره باز همو پيدا بكنيم سفره عشقمونو با هم ديگه وا بكنيم
كاش تو اين شهر غريب صداي آشنا بياد دل من هواتو كرده فقط هم تو رو ميخواد...
نمي دانم
و شايد اين بار مي دانم ولي نمي خواهم بدانم
كه او ديگر نيست
او رفته است
ولي نه به خاطر هيچ چيز ديگر
بلكه فقط و فقط
به خاطر من
او رفت تا من آزاد شوم
ولي ندانست كه با اين كارش اسيرترم كرد
راست است كه مي گويند
مهرباني چون جاده اي است
كه هر چه پيشتر مي روي
به عقب برگشتن ، دشوارتر است
گاهي بايد ايستاد
وشايد گاهي به بيراهه زد
صدايي نزديك مي شود
مي گويند خطرناك است
نمي دانم
نمي دانم
و شايد اين بار مي دانم ولي نمي خواهم بدانم!
عزيزم
در عشقت به آنجا رسيده ام كه بازگشتنم دشوار است
اما تو نيز اگر به بيراهه مي زنم گاهي
مرا ببخش!
قرارمون يادت نره... دوستت دارم يادت نره...
يادت نره دوستت دارم خيلي دلم تنگه برات
دارو ندارمو بگير مال خودت مال چشات...
اي شب از روياي تو رنگين شده سينه از عطر توام سنگين شدهاي به روي چشم من گسترده خويش شاديم بخشيده از اندوه بيش
همچو باراني كه شويد جسم خاك هستيم زآلودگي ها كرده پاك
اي طپش هاي تن سوزان من آتشي در سايه مژگان من...
اي مرا با شور شعر آميخته
اين همه آتش به شعرم ريخته
چون تب عشقم چنين افروختي
لاجرم شعرم به آتش سوختي ...
اينو يه روزي تو به من هديه كردي و من حالا اونو به خودت تقديم ميكنم...
دوستت دارم ...به اندازه تمام دلتنگي هاي غمگيني كه بي تو در اعماق وجودم لانه كرده
و به اندازه تمام لحظه هاي عاشقي كه با بودنت در كنار خودم حس كردم
دوستت دارم ....
چون تو بهترين بهانه براي بودن و لمس زندگي بودي و كاش در كنارم مي ماندي
تا دوست داشتن را در اندازه اي بي نهايت برايت معنا كنم
اكنون اگر چه در كنارم نيستي
اما، به حجم تمام سكوتي كه در قلبم جا گذاشتي
دوستت دارم...
حرفهايم تمام نخواهند شد ، جمله ها پايان ناپذيرند ،
من از مرگ شقايقها پريشانم اگر چه خوب ميدانم شقايقها نمي ميرند... شقايقها به دل مهر سياه عاشقي دارند نشان از داغ جاويدان...تا ابد برايت خواهم خواند و آواز تنهايي سر خواهم داد ، و تا ابد در حسرت
تو ميسوزم... كاش امتداد لحظه ها تكرار دوباره با تو بودن بود...
ميسپارمت دست خداي مهربون ... تا ابد... تا هميشه...
خدافظ عشق من...
خط موازي تو....
زندانيم...سالهاست که زندانيم...ابدخوردهء مجهوری هستم ناتوان و تنها...
کيفورعشق تو بودم که به جرم دلسپردگی به زنجيرم کشيدند...
هر روز بر ديوار سردو سنگين سلولم خطی می کشم ....و شبها ی مهتاب کامل
خط ها را دانه دانه می شمارم....عنکبوت پيرو ناتوان که همخانه من است مرا از بوی اشکهايم خوب می شناسد... هر شب درست وقتی که چراغها را سر ساعتی که نمی دانم چند است خاموش می کنندماه برابر سوراخ کوچک روی سقف قرار می گيرد ...
ومن دور از چشم زندانبان زير نور مهتاب طرح اندام تو را روی زمين سرد سلول کامل می کنم....درست کنار خودم ....و پس از عبور مهتاب خرقه مندرسم را بر پيکره بيجانت می کشم و بر شانه های ستبرت آرام و سرخوش می آرامم ...و صبح دوباره زندانيم
...زندانيی خسته....زندانی نابخشوده...زندانی بی ملاقات
من و يک روز بارانی و عکست لای يک دفتر
و سيلاب پريشانی و عکست لای یک دفتر
چه کم ديدم نگاهت را و فرصت رفت از دستم
من و عمری پشيمانی و عکست لای يک دفتر
هوا پاييزه پاييز است و غم لبريز لبريز
من و حسی که ميدانی و عکست لای يک دفتر
ولی ميدانم از آخر در اين بازی ....
من و عشق و تو می مانی و عکست لای يک دفتر.
بودنت را انکار نميکنم... هر کجا که هستم هستی...
ميان پرهای بالشم...توی نور شمع کنار پنجره...
توی نور شمع کنار پنجره...لابه لای کتاب خاک خوردهء شاملو...
توی ليوان شربت توت فرنگی ....کنار پاشويه حوض وقت اذان صبح...
ميان بوی سکر آور اطلسيهای خودرو...
هر جا که هستم... هر جا که می شود باشم....
و عجيب اينکه ندارمت...درد بزرگيست نه؟ديدن و نداشتن!!
تو هم درد بزرگ مرا داری؟تو هم شربت توت فرنگی از گلوت پايين نميره؟
تو هم از شمع و شاملو بيزاری؟
تو هم مهتاب رو به بهانه عشق پشت پرده پنهان ميکنی هرشب؟
تو هم عاشقی؟آرزوی مرا به خاطر داری؟
يادت هست آرزو کرده بودم تو راتنها و تنها برای يک بار ببينم و نشد؟
و آرزويی هستم که با آرزوی کوچکم به خاک سپرده خواهم شد.
برای من فاتحه ميخوانی؟تو بخوانی آمرزيده خواهم شد...
خيلی عاشقم نه؟
هی....................
دگر مجنون نخواهم شد كه ليلي رفت از دستم
دگر با كس نخواهم گفت من ديوانه ات هستم
دگر حلاج عشقم را به مژگانت نياويزم
دگر باور نخواهم كرد من دردانه ات هستم
اگر چون بيژن عاشق به قعر چاه تو رفتم
به جان پرويز را ديدم كه بيرون بردت از دستم
اگر فرهاد عشقم را به كوي تو فرستادم
به گيسويت قسم خوردم هنوزم عاشقت هستم
به دل اميد مي دادم كه روزي بينمت اما
تو هم اي دل زمن گمشو كه عشقت رفت از دستم
تو هم اي دل زمن گمشو كه عشقت رفت از دستم
تو هم اي دل زمن گمشو كه عشقت رفت از دستم
....
....
دلم هر شب بيداره و داره با خاطراتت زندگي مي كنه
هر چي به در و ديوارش مي كوبم
تا شايد بتونم اسمت و نامت را فراموش كنم
خواستم كسي را جايگزين تو بكنم ولي نشد
دلم نذاشت
از هر كسي بهانه اي گرفت
آخه ميد وني عزيز
كسي را مثل تو لايق دوست داشتن نمي ديد
نمي دونم تو عشق تو چي ديده بود
كه حاظر نبود حتي تو روياهاش هم تو از خودش جدا كنه
مي دوني
صدا پاتو از حفظ بود
از وقتي كه در خونه رو باز مي كردي
دلم صداي قدم هاتو مي شنيد
وقتي كه مي خنديدي اون هم خندون بود
اما امان از اون روزي كه كمي دلت غصه داشت
اون وقت بود كه ديگه دلم دل نبود
مي شد يك كاسه خون
نمي دونم چرا
ولي نمي تونست و طاقت نداشت گريه ها تو ببينه
طاقت نداشت صداي هق هق گريه هاتو و يا حق صداي بغض كرده تو رو بشنوه
و ...
من از زندگی چیز هایی فهمیده ام
فهمیده ام که در موقع خداحافظی دستم را تکان بدهم،
در موقع خوشحالی بخندم
و در موقع گریه اشک بریزم
ولی در جدایی
نمی دانم چه کنم...
وای که امروز چه روزی بود. اصلا باورم نمیشه که اون همه شیطونی ها و روزای قشنگی که با بچه های کلاس داشتیم ، اینقدر زود تموم بشن.
امروز آخرین روز از آخرین ترم آخرین سال دوره کاردانی بچه ها بود. اصلا هیچ کدوم باورمون نمی شد. وقتی داشتم بعد از امتحان ایمیل بچه ها رو یادداشت می کردم، یهو برگشتم دیدم 15-16 نفر از بچه ها دارن با هم خداحافظی می کنن و همگی چشاشون از گریه پف کرده ، یهو یادم افتاد که روز آخره.
بغض گلومو گرفت... تصور بزرگ شدن و پا به مرحله جدید گذاشتن، همیشه برام سخت بوده، مخصوصا اگه بدونم که دوره سخت تری رو در پیش دارم.
هیچ وقت فکر نمی کردم که خداحافظی از بچه ها اینقدر برام سخت باشه. ولی وقتی فکر می کنم ، می بینم حتی دوری از اون بچه هایی که تو کلاس باهاشون مشکل داشتم هم سخته و دلم واسه اونا هم حتی تنگ می شه. بچه هایی که نزدیک 3 سال باهاشون زندگی کردیم...
آیدا، نوشین، حدیث، بتول، صبا، مونا و.... وهمه اونا که دوسشون دارم و براشون از صمیم قلب آرزوی خوشبختی می کنم و همه کسایی که امروز واسه اولین بار اشک قشنگشونو دیدم و امیدوارم همگی واسه کارشناسی یه جا قبول شیم تا بازم بتونیم با هم باشیم...
اما از همه اینا گذشته، از یه چیزی خدا رو خیلی شکر میکنم و اونم اینه که مونا جونم همینجاس پیش من و صبا جونمم فعلا یه ترم دیگه مهمون ماست. وگرنه امشب حسابی دپرس بودم...
خدا جونم مرسی.................دوست دارم... ...Navazeshدست هایم کجا گم شده اند ؟
دیشب قرص ماه کامل بود .
شب مهتاب بود و من تو را می خواستم
اگر شب معراج شبی است که چشم های پیامبرت را در آنجا ( که کسی نمی داند کجاست ) به روی خود باز کردی دیشب نیز شب معراج من بود !
وقتی در آن سیاهی شب برآمدی و در میان آن همه ستاره که به تو چشمک می زدند به من نگاه کردی زبانم باز شد و شرم فرو ریخت و کلمه تولد خود را جشن گرفت . . .
. . . و از آن شب همه شبهای من و تو شب معراج شد .
گفتی که زمین از آن شماست . اما من هر چه نگاه کردم دیدم که هر چه هست مال توست و چه شب سختی بود شب حیرت میان این واقعیت و این حقیقت !
. . . تا نزدیکیهای صبح که دریافتم راز این دو گانه را : " که هر که تو را دارد هر چه داری از آن اوست " و چه لحظه دل انگیزی بود سپیده شاد کشف این راز !
چرخیدم و چرخیدم
دستهایم را باز کردم و خود را رها .
تا بینی اعتراف خالی دستهایم را که فقط و فقط از تو کمک می خواهند و نیاز آغوش گشوده ام را که تو را طلب می کند و حیرت اندام را که در جستجوی تو می گردند .
آفتاب دمید و تو همچنان رقص عاشقانه ام بودی تا لحظه ای که به "آفرین" تو آرام شدم .
" فتبارک ا. . . احسن الخالقین "
هدیه ! یعنی هدایت یک قلب به سوی قلبی دیگر و هدیه هر چه نو تر و تازه تر باشد < خود را بیشتر به رخ می کشد و جذاب تر و دلرباتر است .
اما . . . اما برای کسی که همه چیز دارد هدیه چه می توان برد تا به رخش کشید و دلش را برد ؟
" نیاز " !
او اصلا" نیاز ندارد و من هر چه دارم نیاز است و از این بهتر نمی شود . . .
تا فکرم را خواندی و خندیدی
خنده ناز تو و گریه نیاز من با هم آمیخت .
و "باران" بارید !
اینجا دنیا دنیای بود و نبود است
شیرینی هایش با تلخی- زیبایهایش با زشتی - داشتن هایش با نداری و شادی هایش با غصه آمیخته است . . .
اما من آن همه به خوبی های تو عادت کرده ام که حتی وقتی "هوا بس ناجوانمردانه سرد می شود " نیز دلگرم و امیدوار و آرامم .
پس ای مهربان همیشه ام !
اکنون که دستهایت را آویخته ای تا دست مرا بگیری
به من بگو
دست های من کجا گم شده اند ؟
سلام دوستای خوبم
تا 20 روز دیگه که امتحانا تموم شن ، باهاتون خداحافظی میکنم
امیدوارم آقا محسن زحمت آپدیتش رو بکشن




فریاد نزن ای عاشق من صدایت را درون قلب خود میشنوم
درد را در چهره عاشق تو با ذهن خود مینگرم
فریاد نزن ای عاشق... فریاد نزن...
بی سبب نیست چنین فریادم بی گناه در دام عشق افتادم
چه درست و چه غلط زندگی ِ هم خودم،هم تو رو بر باد دادم
بی گناه در دام عشق افتادم...
اگر احساسمو میفهمیدی قلبتو دوباره میبخشیدی
لحظه پایان این دیدار را روز آغازی دگر میدیدی
***
اگه بیهوده نمیترسیدم عشقو آنگونه که هست میدیدم
شاید این لحظه غمگین وداع قلبمو دو باره میبخشیدم
کاش از این عشق نمیترسیدم...
ما سزاواریم اگر گریانیم اینچنین خسته و سرگردانیم
ما که دانسته به دام افتادیم چرا از عاشقی رو گردانیم؟
وقتی پیمان دلو می بستیم گفته بودیم فقط عاشق هستیم
ولی با عشق نگفتیم هرگز از دو ایل نا برابر هستیم
از دو ایل نا برابر هستیم...
نه گناهکاریم نه بی تقصیریم من و تو بازیچه ی تقدیریم
هر دو در بیراهه بیرحم عشق با دل و احساس خود درگیریم
بیشتر از همیشه دوستت دارم گر چه از عاشقی و عاشق شدن بیزارم
زیر آوار فرو ریخته ی عشق از دلم چیزی نمانده که به تو بسپارم
تو که همدردی مرا یاری بده به من عاشق امیدواری بده
اگه عشق با ما سر یاری نداشت تو به من قول وفا داری بده
تو به من قول وفا داری بده...
دیشب رویایی داشتم :
خواب دیدم بر روی شنها راه میروم ،
همراه با خود خداوند .
و بر روی پرده شب
تمام روز های زندگیم را ، مانند فیلمی میدیدم .
همانطور که به گذشته ام نگاه میکردم ،
روز به روز از زندگی را ،
دو رد پا بر روی پرده ظاهر شد ،
راه ادامه یافت تا تمام روزهای تخصیص یافته خاتمه یافت ،
آنگاه ایستادم و به عقب نگاه کردم .
در بعضی جاها فقط یک رد پا وجود داشت ...
اتفاقا ، آن محلها مطابق با سخت ترین روز های زندگیم بود ،
روزهایی با بزرگترین رنجها ، ترسها ، دردها و ...
آنگاه از او پرسیدم :
" خداوندا ! تو به من گفتی که در تمام ایام زندگیم با من خواهی بود
و من پذیرفتم که با تو زندگی کنم .خواهش میکنم به من بگو چرا در آن لحظات درد آور مرا تنها گذاشتی؟ "
خداوند پاسخ داد :
" فرزندم ، ترا دوست دارم و به تو گفتم که در تمام سفر با تو خواهم بود .
من هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت ،
نه حتی برای لحظه ای ،
و من چنین نکردم .
هنگامی که در آن روزها ، یک رد پا بر روی شن دیدی ،
من بودم که تو را به دوش کشیده بودم ..."
امروز از دانشکده که میومدم ، تو خیابون جمله ای پشت یه وانت ذهن منو به خودش مشغول کرد:
ای کاش زندگی هم دنده عقبی داشت.
نمیدونم تا حالا به ابن موضوع فکر کردین یا نه؟
اما من توی خیلی از لحظات به این فکر افتادم که کاش زندگی هم undo داشت و میشد اونو دوباره به عقب برگردوند . مثلا وقتی یه کار اشتباهی میکنی و چند لحظه بعد از انجامش پشیمون میشی، یا حتی تو همین کارای روز مره ، مثلا وقتی داری خط چشم میکشی و یهو دستت تکون میخوره و برس خط چشم میچسبه به پلکت حسابی حالت گرفته میشه و میگی ای کاش اینم undo داشت...
اه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
اصلا امروز روز گندی بود
. دیروز هم همینطور . اون از کوه رفتنمون که اونجوری مالیده شد و حسابی حالگیری بود ، اونم از بعد از ظهرش که اونجوری شد و مجبور شدم با همه قهر باشم و سر شب ساعت 10 برم تو رختخواب. 
اینم از امروز که مامان طبق معمول وقتایی که قهر میکنه بیدارت نمیکنه و مجبور میشی بازم دیر برسی سر کلاس. آخرشم مجبور میشی واسه کاری که نکردی سری پیش همه شون منت کشی و دم همه رو ببینی تا باهات دو کلمه حرف بزنن...
اه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
اصلا نمیدونم خدا واسه چی ما رو رو زمین آفرید ؟؟
که همش عذاب بکشیم و هی این و اون حالتو بگیرن و دم نزنی ؟ آخه چقد؟ بابا خسته شدم!!! ای کاش میشد آدما هر وقت دلشون خواست و از خدا خواستن ، خدا اونا رو واسه همیشه DC کنه یا به عبارتی زندگی رو ازشون پس بگیره
...
اه ه ه ه ه ه ه ه
ای کاش میشد ، اگه میشد چه خوب میشد ، مگه نه؟؟؟
ولی اینجور موقع ها که حسابی حالت گرفته هست و از همه جا نا امید میشی ، فقط یه کار میچسبه!!! میدونی چی؟؟؟
اینکه بری وضو بگیری و بشینی 2 رکعت نماز شکر بخونی و بهش بگی : خدای خوب و مهربونم!!! با همه بد بختیهایی که بارشو رو دوشم میذاری که امتحانم کنی ، بازم نوکرتم و در بست غلامت!!!
Navazesh ...
سلام
امروز میخوام از یه تجربه جدیدم واسه تون بگم حالشو ببرین، ما که حالشو بردیم 
امروز به همراه بچه های کلاس و استاد هزار جریبی ، تو کلاس سخت افزار بلاخره (به قول خانم صفری) به یه آرزوی سخت افزاری بزرگمون رسیدیم و قضیه از این قرار بود که با کلی خواهش و تمنا بلاخره استاد رو مجبور کردیم هارد یکی از سیستم ها رو باز کنه تا ما دل و روده هاشو به هم بریزیم.
همیشه این اولین تجربه ها واسه آدم مزه دارن. من این خاطره خوشمزه کلاس سخت افزار رو فراموش نمیکنم که با چه زحمتی استاد رو راضی کردیم تا اونو برامون بازش کنه . فکر کنم بنده خدا خودشم تا حالا هاردو باز نکرده بود . آخه خیلی با ترس و لرز این کارو میکرد و ما بچه ها هم که از شادی توی پوست خودمون نمیگنجیدیم واسه باز کردنش به هر چیزی متوسل میشدیم .
تا جایی که حتی راضیه جون به علت اینکه از این پیچ گوشتی 6 سر ها تو سایت نداشتیم ، حاضر شد سوهان ناخنش رو فدا کنه.
و بلاخره ما موفق شدیم داخل هارد رو نگاه کنیم . که عبارت بود از یک قاب آلومینیومی که توش یه هد و یه چیزی شبیه CD اما کوچیک تر بود که از آینه شفاف تر بود . البته بوددد. چون بعدش بچه ها از ذوقشون اینقده بهش انگشت مالیدن که شده بود مثل آینه اتاق من در وقتی که گلناز میره جلوش خودشو درست کنه(آخه قدش نمیرسه و برای انکه خودشو اون تو نیگا کنه دستاشو میچسبونه به آینه
) بعدش اومدیم هدش رو باز کنیم که یه هویی دیدیم مهره ای که استاد باز کرده بود رو هارده قورت داد. بعد یه اتفاق دیگه هم افتاد و اون این بود که وقتی استاد با پیچ گوشتی توی اون دنبال مهره هه میگشت ، یه هو پیچ گوشتی که تو دست استاد بود به همراه دست استاد کشیده شد زیر هد و وقتی که بازش کردیم ، دیدیم یه آهنربای خیلی قوی اون زیر بودش که باعث شده بود اون مهره اون جا گم بشه و دست استاد رو کشیده بود طرف خودش و به قول مونا جونم احتمالا اونو واسه به وجود آوردن میدان مغناطیسی اونجا گذاشتن.
خلاصه تجربه جالبی بود. امیدوارم که شما هم از این تجربه ها پیدا کنین و آرزو به دل نمونین ( بازم به قول خانم صفری)
.
و این بود بکی دیگه از تجربه های من و اگه تا حالا تو هاردو ندیدین این خاطره منو پیش خودتون مجسم کنین انگار که دیدینش و آرزو به دلتون نمونه...
راستی این لینک رو هم حتما دانلود کنین. این یاهو رو اگه داشته باشین دیگه هیچ وقت از پای چت بلند نمیشین
http://us.dl1.yimg.com/download.yahoo.com/dl/beta/ymsgr6_beta.exe
تولدي دوباره
چرخش واژگانش را از ديروز نياز ، تا فرداي نيايش مي بوسم
. وضويم هوس .هوسي که از زلال ترين آب ها پاک تر است .
ملودي هوس چنان آرايشم کرده که تا هميشه گرمم. ترانه مکث ، ممنوع !
چرک تنهايي تا کران هفت آسمان غرق شد . گوهرش ميخانه وار لمسم مي کند . به محراب آغوشش مي روم . حقيقت با من است ، پس هفده مرتبه زمزمه مي کنم :"عاشقت نيستم !!"
اين کششي است فراتراز عشق ؛ آهي عميق تر از قعر هستي ؛ تبسمي زيباتر از نور و اشکي داغ تر از شرم !چشمانم را باز کردم
* * *
. آري ! من متولد شدم . خدايا ! از وسعت بي قراري رهايم ساختي ؛چقدر بخشنده اي !
سرشار از مهر! چقدر بي توقعي !اکنون چنان سرمستم که نمي دانم چگونه شروع کنم ...؟!
پس شنيدم که گفت :
هرگز نفست را تلخ فرو مبر . به حکمت من ايمان بياور و با رقص لبانت، خنده را به روحت هديه کن !
روزهايت را با ياري به همنوع آغاز کن . هر روز صبح هنگامي که از خانه بيرون مي روي ، دل تنگي يتيمي را بشناس .
طاعتم کن تا ثروتم را بيش از پيش ارزاني ات کنم . طاعتم کن با نرمي و عطوفت به والدينت!
روزانه يا تصويري زيبا از مخلوقاتم ببين ، يا رايحه موسيقي را به درونت بريز و يا با شعر درونت کاغذي را عطرآگين کن .
خردمندي را تنها در اختيار تو قرار داده ام . عاقلانه و با تامل فراوان عاشق شو!عشق زيباترين هديه ام به توست!
از خودت مراقبت کن که تو را بيهوده نيافريدم . تنت را سالم و روانت را دور از شر قرار بده .نگاهت را خوشبو و دستانت را
چون روز اول ، آسماني نگاه دار.
* * *
به حکايت باران ايمان بياور و در خلوت شب اشکهايت را جاري کن . با اين کار تنها هدفت را تطهير بده و بس.
خورشيد امروز تو ، نه از مشرق طلوع خواهد کرد و نه از مغرب !امروز آفتاب از شعور تو طلوع مي کند و در قلبت مأوا مي
گيرد .
سپس گل نرگس را به من داد و گفت :اين الهه عشق است .امروز آن را به تو بخشيدم . تا نهايت بي نهايت او را چنان حفظ کن
تا رستگار شوي.
تا دوزخ غم دويده بودم , هرگز
تا پاي خدا رسيده بودم , هرگز
بيچاره شدم و سوختم در تن خويش
اي كاش تو را نديده بودم , هرگز
سلام دوستان!
من این مطلب رو از توی یک وبلاگ خوندم که الان اسمش رو یادم نیست. پیشاپیش از نویسنده این مطلب به علت عدم ذکر اسمشون معذرت میخوام.
آرزو ميکردم عشقش متعلق به من باشه
وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد .
به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد .
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسيد .
***
تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسيد .
***
روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد
. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم " ، و گونه منو بوسيد .
***
يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت : " تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم "و گونه منو بوسيد .
***
نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم"
***
سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره..."
اي کاش اين کار رو کرده بودم
................. با خودم فکر مي کردم و گريه !!!
ارزش لبخند
هزينه اي ندارد ؛ ولي بسيار چيزهاي گرانبها مي آفريند.
کساني را که دريافتش مي کنند غني مي سازد ، ولي کساني را که آن را مي بخشند فقير نمي کند.
به سرعت برق مي آيد ، اما خاطره اش تا ابد پايدار مي ماند.
هيچ کس آنقدرها غني نيست که بتواند بي آن سرکند و هيچ کس آن قدرها فقير نيست که نتواند از منافع آن بهره مند گردد.
در خانه شادماني و خوشي مي آفريند ، در تجارت خير و برکت مي آورد و نشانه دوستي و محبت است .
آن را نمي شود خريد ، گدايي کرد ، قرض گرفت و يا دزديد ؛ زيرا کالايي زميني نيست و تا وقتي بخشيده نشود ، به دست نمي آيد .
آرامش پس از خستگي ، روز روشن پس از شب نااميدي ، خورشيد شادماني پس از ابرهاي اندوه ؛
و بهترين پادزهربراي حل مسائل زندگي است .
و اگر در لحظه اي از روز خود با فردي برخورد کرديد که آنقدر خسته بود که نتوانست به شما لبخند بزند ، آيا شما يکي از لبخندهاي
زندگي بخشتان را به او هديه مي کنيد ؟... چون هيچکس به اندازه آدمهايي که ديگر لبخندي ندارند تا نثار کسي کنند نيازمند لبخند نيست .
پس سخاوت را آذين بخش رفتار خود کنيد تا اين هديه آسماني نثار همگان شود.
|
من بالاخره تو را پيدا کردم ! کاش زودتر آن را بی وفا می کردی ، کاش زودتر من را غمناک می کردی ، کاش زودتر به من نشان می دادی که ته بن بست همه رنگها سرابند .... تو غار تنهایی ام چيزهایی را دارم ياد می گيرم که توی لحظه های خوشی ام اگر هزاران بار تلاش می کردم آنها را بدست نمی آورم . من الان درد را يک جور ديگه ای حس می کنم ، اين روزها خود درد درمان درد دلم شده ، خود غم درمان شبهای بی غمم شده . کاش زودتر می فهميدم هر چي بيشتر رنج بکشم ، عذاب بکشم ، صبور باشم ، تو را بيشتر در کنار خودم دارم و من در تاريک ترين لحظه ی زندگيم طلوع نور سفيدی را ديدم که همچنان مرا خيره به دنبال خود می کشاند . پس رنج می خواهم ، درد می خواهم برای بيشتر با تو بودن ... شيرينی درد را حس کردم ، تلخی غم را چشيدم و چه گوارا بود لحظه های سرد زندگيم .... با من بمان!!! |
سلام
ایندفعه میخوام نوشته هامو واسه کسی بنویسم که تا حالا منو ندیده و حتی منو نمیشناسه منم همینطور . اینا رو مینویسم واسه خانم یا آقای B&F&M&... که نمیدونم کی هستن و کجا هستن و از کجا واسم پیام گذاشتن .
فقط میخواستم جوابشونو بدم و چون آدرسی ازشون نداشتم ، اونا رو اینجا مینویسم که اگه یه وقت گذرشون دوباره به اینجا افتاد، به این مطالب یه نگاهی بندازن.
میخواستم بدونن که اون گلی که اوناها فکر میکنن هنوز عاشقترین و بهترینه، خیلی قبل از اینکه شما به وجود اون گل پی ببرین ، منفور ترین گل روی زمین شده بود . و به قول شما اونم مثل بقیه بود ، خیلی قبل از اینکه شما به رازِ بودن اون پی ببرین. و این قصه ناتمام موند ، مثل خیلی از قصه های ناتمام دیگه...
و محبوبی که شما اونو میدیدن ، خیلی قبل از اونی که شما بفهمین، زندگیش سیاه مشق شده بود.
و حالا اگه اون گل اینجاست، نمیدونم ، شاید به تعبیر خوابی باشه که اون محبوب واسه گلش دیده بود.
همون خوابی که توش اون گل به یه موجود مطرود و منفور تبدیل شده بود توی یه سیاهچال ...
حالا اون گل مدتهاست که به یه موجود منفور تبدیل شده ، توی یه سیاهچال....
به نام اونی که دوستش دارم و از همه دنیا بیشتر میخوامش و حتی اگه اون منو دوست نداشته باشه، بازم همیشه دربست نوکرشم.
<<خدای مهربونم>>
اول سلاممو تقدیم میکنم به آقا محسن گل که تو این مدت حسابی وبلاگو از یتیمی در آوردن و ازشون یه دنیا ممنونم و امیدوارم که به همه آرزوهاشون برسن.
سلام دوم رو تقدیم میکنم به تموم کسایی که دوستشون دارم و خودشون هم میدونن که چقده دوسشون دارم.
و سلام سوم رو تقدیم میکنم به تموم بیننده های عزیز وبلاگ که اینقده آمار بازدید کننده ها رو بالا بردن و من وقتی بعد از این مدت اومدم و آمار بازدید کننده ها رو دیدم چشام از تعجب داش در میومد.که اینم باید ممنون محسن جان باشیم با تبلیغ وبلاگشون.
امیدوارم که همگی تو زندگی تون موفق باشین.
فدای مرام و معرفت همه تون
نوازش...
سلام
اول نامم يه دعا ميکنم ، دلم ميخواد تو هم بعدش با من بگی آمين ، دعا ميکنم هميشه و همه جا حالت خوب باشه ، لبهات پر خنده ، تنت سالم و دلت شاد باشه
آمين
دلم گرفته بود خواستم برات بنويسم مثل همون موقع ها که مينوشتم ، از تو ، از خودم از خدا .....و از دلمون ، ساعت الان دقيقا؛ ۱۱ شب هستش و من تو اطاقم تنهای تنهای هستم .
دلم چقدر گرفته امشب هم مثل بقيه شبها دلم هوای تو رو کرده . وقتی دلم می گيره و بی حوصله می شم تنها کاری که می تونم برای تسکين خودم بکنم اينه که برای تو و از تو بنويسم.
دل من هم مثل دل دفترت که الان اينجاست و بغل دست منه برات تنگ شده، مثل بچه ها ،مظلوم،ساده و بی ريا مثل خودت نشسته کنارم زل زده به دستام با يه لبخند که پره از غم ميگه که بهت سلام برسونم دلش برای دستهای مهربون تو تنگ شده .
دل من و دفترت درست مثل هم هستن ، من و اون هر دومون دلمون برات تنگ شده ، برای دستهای مهربونت .من و دفترت هروقت دلمون برات تنگ ميشه ميايم پيش هم ، من دفتر رو ميگيرم تو دستام ، اون هم دست هاش رو از هم باز می کنه تا من باز هم بتونم برای هزارمين بار حرفهای تو دلش رو بخونم . و باز هم اشکهای بی اختيار من با جوهر آبی رنگ دفترت هم آغوش ميشن و من و دفتر تو بغل هم حسابی می گرييم
آروم و بی صدا مبادا کسی اين موقع شب صدای مارو بشنوه و بياد تو خلوت ما که پر شده از تو ، خدا ، دفتر و هق هق آروم من.
من و دفتر بری تو مثل هميشه از خدا خوب که کنار ما هست طلب آرامش و سلامتی می کنيم و من و دفتر از خدا ميخوايم که يه روز تو رو هم تو خلوت های شبونه ما شريک کنه تا من و دفتر تو بغل تو گريه کنيم و راحت شيم از تمام غمهای بزرگ دل کوچيکمون .
به اميد آن روز
آمين
بهشت منتظر من است
چشم برهم مي گذارم ، غبارها را مي زدايم ، پرده ها را کنار مي زنم ، به نور مي انديشم .
به فوران نوري مطلق که بر من جاري است .
سرشارم ، همه زمين زير پاي من است . تمامي درها گشوده و راهها باز . رها از تاريکي ها ، اندوهي ، خاطره اي ، تمنايي در من نيست . هستي عطرآگين و مهر ورز . قلبم مي تپد . من هستم . من در ناب ترين لحظه هاي اکنون زنده ام . فرصت زندگي دارم و عاشق بودنم . من به تمامي جايگاههاي دنيا در همه زمانها تعلق دارم . من به همه بودنهايم از زمان بي آغاز تا اکنون بي پايان مي بالم . من با ذره ذره هستي در رقصم . بدون من طبيعت و هستي چيزي کم داشت من احساس دارم و انديشه . مي خندم ، ايثار مي کنم و عشق مي ورزم . من با تمامي سايه روشن هايم تنها نيستم . درخت ، زنبور عسل و آسمان با من مي زيند. من يک تجربه نيستم . من يک رويدادم ، لحظه به لحظه متفاوت و زيبا ، شگرف . من معجزه خلقتم . همه فرشتگان بر من سجده آورده اند . خداوندم بخشنده و رسولم محمد است .
روح من سالم و جوان است . من اشرف مخلوقات ، گنجينه اي از نيروهاي عظيم و خارق العاده ام ، من توانايم ، بي نظير و بي همتا . من به تصوير خداوند خلق شده ام . روح الهي در من جاري و بهترين صفات دوست متجلي در من است . من همسايه ماهتاب و دريا و نسيم و پروانه ام . من بر خدا ، بر باران ، برخاک و بر شقايق عاشقم . من زيباترين ديوان شعرم . واژه ها در من همه يک معنا دارند : عشق !
معشوقي دارم به نام خدا و عاشقي به نام خدا که برترين نعمت هدايت را بر من خلق کرده است . من پرواز را مي دانم ، شکفتن را مي فهمم ، از بهشت آمده ام ؛ پر مي گشايم ، از خود دور مي شوم در پي نشانيهاي دوست . راه طلب هموار ، همه پيامها راهنماي من و توشه ام ؛ ايمان ، اميد و عشق است .
دعاهايم بدرقه ام ، رسالتم کمال ، غايتم رستگاري است ؛ از فرود تا فراز : بهشت منتظر من است .
بجوييد ؛ پيدا خواهيد کرد
خوشا به حال کساني که از فقر روحي خود آگاهند زيرا ملکوت آسمان از آن ايشان است.
خوشا به حال ماتم زدگان زيرا ايشان تسلي خواهند يافت.
خوشا به حال فروتنان زيرا ايشان مالک جهان خواهند بود.
خوشا به حال کساني که گرسنه و تشنه نيکي مطلق هستند ، زيرا ايشان سير خواهند شد.
خوشا به حال رحم کنندگان ، زيرا ايشان رحمت خواهند ديد.
خوشا به حال پاکدلان ، زيرا ايشان خدا را خواهند ديد.
خوشا به حال کساني که در راه نيکي جفا مي بينند ، زيرا ملکوت آسماني از آن ايشان است.
خوشا به حال کساني که اکنون اشک مي ريزند ، زيرا در آينده خندان خواهند شد.
بخواهيد ؛ به شما داده خواهد شد !
بجوييد ؛ پيدا خواهيد کرد !
بکوبيد ؛ در به رويتان باز خواهد شد !
چون هر که ، هرچه بخواهد به دست خواهد آورد.
و بعداز رفتنت!….
شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني تو را با لهجه ي گل هاي نيلوفر صدا كردم.
تمام شب براي باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم.
پس ازِ يك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس تو را از بين گل هايي كه در تنهايي ام روييد با حسرت جدا كردم
و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي دلم حيران و سرگردان چشماني ست رويايي
و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم تو را در دشتي از تنهايي وحسرت رها كردم
همين بود آخرين حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگينت حريم چشمهايم را به روي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم
نمي دانم چرا رفتي؟
نمي دانم چرا ، شايد خطا كردم
و تو بي آن كه فكر غربت چشمان من باشي
نمي دانم كجا ، تا كي ، براي چه ،
ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد
و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد
و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره با مهرباني دانه برمي داشت تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو ، آسمان چشمهايم خيس باران بود و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت
كسي حس كرد من بي تو هزاران بار درهر لحظه خواهم مرد
و بعد از رفتنت دريا چه بغضي كرد!
كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد
و من با آنكه ميدانم تو هرگز ياد من را با عبور خود نخواهي برد
هنوز آشفته ي چشمان زيباي توام برگرد !
ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از اين همه طوفان و وهم وپرسش و ترديد
كسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت :
تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم
و من در حالتي مابين اشك و حسرت و ترديد
كنار انتظاري كه بدون پاسخ و سردست و من در اوج پاييزي ترين ويراني يك دل ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر
نمي دانم چرا ؟ شايد به رسم و عادت پروانگي مان باز براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم.
همواره بهار راه به ياد بياور
خردمند چيني پيري در دشتي پوشيده از برف قدم مي زد که به زن گرياني رسيد.
از او پرسيد : چرا گريه مي کني ؟
زن پاسخ داد : وقتي به زندگي ام مي انديشم ، به جواني ام به زيبايي ام که در آينه مي ديدم
و به مردي که دوست داشتم ، احساس مي کنم که ؛ خداوند بي رحم است که قدرت حافظه را به انسان
بخشيده ، زيرا او مي دانست که من بهار عمرم را به ياد مي آورم و مي گريم.
مرد خردمند در ميان دشت پر از برف ايستاد و به نقطه ي خيره شد و سپس به فکر فرو رفت .
زن از گريستن دست کشيد و پرسيد : در آن جا چه مي بيني؟
خردمند پاسخ داد : دشتي از گل سرخ !
خداوند ، آن گاه که قدرت حافظه را به من بخشيد ، بسيار سخاوتمند بود ، زيرا او
مي دانست در زمستان مي توانم همواره بهار را به ياد آورم و لبخند بزنم.

سلام
سال نو مبارک
اميدوارم که سال خوشی رو پيش رو داشته باشين و پيشاپيش اين سال رو تبريک ميگم.
تولد خودمم پيشاپيش تبريک ميگم
و چون هيشکی بهم هديه تولد نميده
خودم به خودم هديه ميدم شما هم فيض ببرين
اين عکس خوشگل رو به خودم و به همه دوستای خوبم که تولدشون تو عيده هديه ميدم
vavallodetoon Mobarak
يعنی بهتره بگم بر يزيد لعنت
به قول استاد هزار جريبی
سلام
امیدوارم که چهارشنبه سوری به همه شما دوستای خوبم خوش گذشته باشه
امسال اولین چهارشنبه سوریه که مامان بزرگ جونم شب چهارشنبه سوری بین ما نیست
امشب همش یاد اون شبا بودم . شبای بچگی که آخرین شب سرد چهارشنبه سال رو تو خونه گرم مامان بزرگ میگذروندیم و مامان بزرگ برامون آش مخصوص چهارشنبه سوری درست میکرد، همون آشی که با کمک خودمون و با دستای کوچیک و بچگونه خودمون خمیراش درست می شد.
یادش به خیر اون شبا که همه فامیل دور هم جمع بودیم، پسرعمه دفتر و کتابای سال قبلش رو همیشه برای شب چهارشنبه سوری جمع میکرد و اون شب همه رو تو آتیش میریخت.
اون سالایی که همه دور هم بودیم و شاد و خوش بودیم...
اون شبایی که سر آتیش مامان بزرگ میگفت از روی آتیش بپرین و بهش بگین:
سرخی تو از من، زردی من از تو......
روحش شاد.....
I love you
هميشه مي پنداشتم
که عشقي همانند عشق ما را تنها در رويا ها ميتوان يافت
در گذشته نمي خواستم هيچکس کاملا مرا بشناسد
حالا مي بينم به تو چيزهايي را از خود مي گويم
که مدت ها بدان ها فکر نکرده ام
چرا که ميخواهم همه چيز را درباره من بداني
در گذشته شيوه رفتار با مردم برايم بي ارزش بود
حالا مي بينم که نسبت به همه احساس تازه ي يافته ام
چرا که تو لطيفترين احساسات مرا بر انگيخته اي
در گذشته عشق برايم واژه اي نا شناخته بود
حالا مي بينم که در اعماق وجودم
هر بافت هر عصب هر هيجان و هر احساس من در التهاب است
در شور شگفت انگيز عشق
هميشه مي پنداشتم که عشقي همانند عشق ما را تنها در رويا ها ميتوان يافت
حالا دريافته ام که عشق ما حتي از آنچه در رويا ها مي يابم نيز زيباتر است
و آن عشق تنها از آن توست
ابتداي عاشقي ready to love
دوستت دارم
گاه انسان بايد در سختي باشد تا به ديگري دست ياري دهد
گاه انسان بايد با بخت بد روبه رو شود تا هدفش را بهتر بشناسد
گاه به طوفان نياز است تا او قدر آرامش بداند
گاه بايد به او آسيب رسد تا با احساس تر شود
گاه بايد در شک و ترديد باشد تا به ديگري اطمينان کند
گاه بايد در گوشه اي تنها بماند تا واقعيت وجود خود را بشناسد
گاه بايد از شيفتگي رها شود تا به آگاهي برسد
گاه بايد کاملا بي احساس باشد تا بتواند همه چيز را حس کند
گاه بايد در اوج شور و احساس بود تا به قلب او راه يافت و او به روي عشق در بگشايد
چه بسيار از اينها را پشت سر گذاشته ام
ومي دانم
نه تنها آماده عاشق تو شدن هستم
بلکه عاشق تو هستم

عشق به زبان جاهلي ...
حتما تا بحال پاي درد دل عشاق پر از احساس نشسته ايد و ديديد که با چه صفا و سادگي با حرفاشون گريزگاهي براي درد درونشون پيدا مي کنند ! اگر اجازه بدين حالا مي خوام مکالمه يک آدم ساده رو که گذر زمان عشق رو چاشني احساسش کرده بخونيد و اوج سادگي رو تو حرفاش تجربه کنيد و اگر شد از اين همه سادگي که با معشوقش داره ، لذت ببريد :
مي دوني ، هم مرامت درسته ، هم معرفتت ، هم وفات . اما با مرام ، با معرفت ، با وفا ، اينا کافي نيست . لازمه اما کافي نيست . براي اينکه من تشنه رو سيراب کني بايد يه کمي هم صفا بزني دستش . اون وقت درست مي شه . مي دونم ، تو دلت مي گي : مگه تو نگفتي " ما رو همين بس که حاشيه نشين شهر عشق باشيم " ؟ حالا چي شده ؟
همين که اجازه داري اون دور و ورا اتراق کني کافيه . زياده طلبي نکن ، طمعت رو زياد نکن که صاحب کرم پشيمون مي شه !
درسته ، همه فرمايشات عين صوابه . اما اوني که اون وقت گفتم رخصت ورود درويشي بود . براي هميشه که نبود . طلب بود . اما هميشه که آدم تو کوچه طلب نمي مونه از کوچه طلب به خلوتسراي عشق مي رسه . بعدش هم صاحب معرفت مي شه ، عشق و معرفت که قاطي شد آدم مي شه يه چيز ديگه ، يه چيز نو . خواسته هاشم عوض مي شه . درسته ؟
تازه ، اون موقع گفتم يواش يواش وضع برمي گرده . حاشيه نشين ها هم به نوايي مي رسن . اما انگار اين طوري نيس . اونايي هم که دورو ور دولتسران چيزي عايدشون نمي شه چه برسه به من حاشيه نشين . اين طوري بود که گفتم خودمو مطرح کنم . آخه درويش ، اخلاقش اينه . اولش مي گه به کم قانعم ، ولي وقتي قوت و غذاي لذيذ زير دندونش مزه کرد بازم مي خواد . سيرموني ام نداره . از اون بدتر اينه که بوي غذا به مشامش برسه . بالاخره مي گرده و مي گرده تا اذن دخول بگيره و دلي از عزا دربياره .
حالا يه چيز ديگه برات بگم . بچه که بودم وقتي به مهتاب نگاه مي کردم هميشه از خودم مي پرسيدم : " براي يه راهروي گم کرده ره چي از همه با حرمت تره ؟" بعدش هم مي گفتم " همين مهتاب " . دوباره از خودم مي پرسيدم : " اصلا تو دنيا چيزي با حرمت تر از اين پيدا مي شه ؟ " يعني باحرمت تر از مهتاب آسمون پيش راهرو گم کرده ره شب. حالا مي فهمم اون حرفا حرفاي دوره بچگي بود . ديگه اين طوري نيست . تو اون قدر تو دل ما جا گرفتي که از او مهتابه هم با حرمت تر شدي . يعني روشن بگم حرمت تو پيش ما از حرمت مهتاب ، پيش رهروي گم کرده ره شب، بيشتره . نمي دونم مطلبو رسوندم يا نه ! يا اصلا توفير نمي کنه رسونده باشم يا نرسونده باشم . رک بگم :آلودتم ، يعني خونم آلودته . خودتم مي دوني وقتي خون آلوده شد دکترا مي گن فقط باهاس منتظر معجزه باشي . مام که منتظر يه همچين چيزايي نمي تونيم باشيم .
به هر جهت ، آدم يه خاصيت داره که دنبال صفا مي گرده . صفاي بي غش . البته آدماي باصفا اين طورن . مام دنبال همينيم. صفارم خوب مي شه معنيش کرد و فهميد . تو هم اگه حرف دل ما رو بشنوفي اون طوري معنيش مي کني که باهاس بکني . اون وقته که ديگه سنگ تموم گذاشتي .
اين دلي رو که وبال ما شده تو دست خودت مي گيري و ما رو آسوده مي کني . اون وقت بارمون نصف مي شه . يعني نصف بار دلو تو مي کشي نصفشو من . انصاف هم برقرار مي شه .
حالا چي مي گي ؟ نکنه مث اون تاجري که براش صرف نداره بعد اين همه عرايض بگي : چي فرمودين ؟ .... و من بيچاره با اين زبون الکن باهاس از اون اول قصه رو با اين جمله هاي شکسته بسته ، که تو قوطي هيچ عطاري پيدانمي شه جز عطاري شهر عاشقاي صفا ، دوباره بگم !
ديگه نمي تونم جمله هاي دراز و کوتاه سر هم کنم . يعني نه که نتونم ، نمي خوام ! چون آدمي رو که خوابيده باشه راحت مي شه بيدارش کرد ، اما آدمي رو که خودشو زده باشه به خواب نمي شه بيدار کرد . تو هم انگاري خودتو زدي به خواب . اصلا بابت ما خياليت نيست . فقط مي گي يه اسيره . آره ! اسيرم ، اما به اين زوديها نمي رم .... چرا ؟ چون اميد دارم ، اميدوارم . به چي ؟ ...به صفاي تو که مکمل وفا و معرفتت باشه . همين . سرتو درد نيارم . فقط يادت باشه قطره هاي آبي که از کوه سرازير مي شه سنگو سوراخ مي کنه و تو سنگ جا وا مي کنه . حالا اگه دلت سنگم باشه با قطره هاي اشکم سوراخش مي کنم . يعني اون قدر دنبالش رو مي گيرم تا يه رخنه اي ، گذري با اشکام توش واکنم . اون وقت بخت منم وا مي شه . ديگه از حاشيه نشيني دست مي کشم و مي شم مرکز نشين . خودتم مي دوني مرکز نشينو نمي شه به اين راحتي دکش کرد . آخه جواز داره ، مالياتشو مي پردازه ، عوارضشو مي پردازه ، قانون پشتشه .
پس بيا و مروت کن بذار همون حاشيه نشين باشم . حاشيه نشين شهر عشق تو . فقط گاه گداري گوشه چشمي هم به ما داشته باش ....

الهی؛تودوست می داری که من تورا دوست بدارم باآن که بی نیازی ازمن، پس من چگونه دوست ندارم که تومرادوست بداری، بااین همه احتیاج که به تو دارم.
"" مرادرسینه پنهان کن،رهم ده در دل پرمهرواحساست
مرامگذارتنها،ای دلیل راه امیدم بهشتم،آسمانم،شعرجاویدم
مرا بگذارتازنجیری زندان دل باشم برایت قصه ها خوانم
بپایت شعرهاریزم
مرابگذارتامستانه درپای تو آویزم
مرادردیده پنهان کن که شبهاتاسحررؤیای آن چشم سیه گردم
مرابگذارتادورازتو ای هستی،تبه گردم زپایم بنددل مگشا
مرابگذارتاکاخی برایت ازوفاسازم،تراازآرزوهایت جداسازم
تراباکعبهءدل آشناسازم
بیابامن،بیاتادرمیان موج دریاها،میان گردبادسخت صحراها
کناربرکه های غرق نیلوفر،تهی ازیادفرداها
زجام چشمهای تو می ناب نگه نوشم
منم آن مرغک وحشی،
قفس مگشا،زپایم بنددل رابرمدار ای آشنای من
مرابگذارتاعمری اسیرعشق تو باشم،سراپاگفتگو باشم
شه من،شهرزادقصه گو باشم
مران از سینه یادم را،مراازکف مده آسان،
نده امیدجاویدم،به لوح عشق من پایان

نمی خواهم که دگر پر زند پرنده ای
درآسمان دریایی قلبم
به جز آن پرنده ای که ساخت
آشیانه اش را در آن
دردا که سپرد به گردباد فراموشی
پرواز بر بیکران را
پرنده ساده قلبم:
"پادشاه آرزوها"
یه حس خاصی دارم . مث یه بغض یا یه درد. یه بغضی که هیچ وقت نمیترکه و باعث آزاره.
بعضی وقتا آدم چقدر دلش برای گذشته هاش تنگ میشه و دلش میخواد هیچ وقت به آینده نرسه. آینده ای که هیچی ازش نمیدونه و واهمه از اون مثل یه رخنه بزرگ توی دلشه.
ای کاش میشد به گذشته ها برگشت، ای کاش میشد زمان رو تنظیم کرد، روی اون ساعتی که خودت دلت میخواد.
ای کاش میشد به گذشته هایی که با همه درد و رنجاش ، اما لحظه لحظه اون برات شیرین بوده.
ای کاش میشد رفت به دوران کودکی... حتی فقط واسه چند لحظه کوتاه.
یا دوران مدرسه که همیشه شاد بودیم و خندان ، یا دورانی مث عصر آپاچی ها.
میشد برگشت به کوچه های ویلا و راهروهای شالیکوبی.
کاش میشد دوباره با آپاچی ها از مدرسه فرار کنیم و توی ویلا چی توز بخوریم.ای کاش میشد دوباره از غم عشق یکی اشک بریزیم.
کاش میشد دوباره پاتوقمون لاله زاری میشد و یه حامد
معلم کلاس"سازه ها".
کاش شقایقها پرپر نمی شدند.
کاش میشد برای یک عشق این جمله را نوشت:
"پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی ست"
باز هم آمدي تو بر سر راهم
آي عشق ميکني دوباره گمراهم
در راه من جواني را به سر کردم
تنها از ديار خود سفر کردم
ديريست قلب من از عاشقي سيرست
خسته از صداي زنجيرست
خسته از صداي زنجيرست
دريا !!!!!! اولين عشق مرا بردي
دنيا !!!!!! دم دم مرا تو آزردي
دريا !!!!!! سرنوشتم را به ياد آور
دنيا !!!!!! سرگذشتم را مکن باور
من غريبي قصه پردازم
چون غريقي غرق در رازم
گمشدم درغربت دريا
بي نشان وبي هم آوازم
مي روم شبها به ساحل ها
تا بيابم خلوت دل را
روي موج خسته دريا
مي نويسم اوج غمها را.
یا لطیف!
هزار و یک اسم داری و من از آن همه ، اسم "لطیف" را دوست تر دارم که یاد ابر و ابریشم و عشق می افتم.
خوب یادم هست ، از بهشت که آمدم ، تنم پر از نور بود و پر و بالم از نسیم . بس که لطیف بودم ، توی مشت دنیا جا نمی شدم.
اما زمین تیره بود، کدر بود ، سفت بود و سخت. دامنم به سختی اش گرفت و دستم به تیرگی اش آغشته شد و من هر روز قطره قطره تیره تر شدم و قطره قطره سخت تر.
من سنگ شدم و سد و دیوار . دیگر نور از من نمی گذرد .دیگر آب از من عبور نمی کند، روح در من روان نیست و جان جریان ندارد.
حالا تنها یادگاری ام از بهشت و از لطافتش ، چند قطره اشک است که گوشه دلم پنهان کرده ام . گریه نمیکنم تا تمام نشود ، می ترسم بعد از آن از چشمهایم سنگریزه ببارد.
یا لطیف!
این رسم دنیاست که اشک سنگریزه شود و روح سنگ و صخره؟!
این رسم دنیاست که شیشه ها بشکند و دلهای نازک شرحه شرحه شود؟!
وقتی تیره ایم ، وقتی سراپا کدریم ، به چشم می آییم و دیده می شویم . اما لطافت که ازحد بگذرد ، ناپدید می شویم.
یا لطیف!
کاشکی دوباره ،مشتی،تنها مشتی از لطافتت را به من می بخشیدی تا می چکیدم و می وزیدم و ناپدید می شدم ، مثل هوا که ناپیداست ، مثل خودت که ناپیدایی... یالطیف!
مشتی، تنها مشتی از لطافتت را به من ببخش...
سلام
يه چن روز وبلاگ پيچاره رو با اين قالب ببينين تا قالب جديد طراحی شه
دعا کنين اين دفعه خوب از آب در بياد
من که اميدمو از دست دادم

سلام
اين نوشته رو که ميخونيد ، دوست خوبمون آقا محسن به ميلم فرستادن .
اميدوارم که خوشتون بياد و برای آقا محسنمون آرزوی موفقيت دارم و همينطور رسيدن به آرزوهاشون

دلم تنگه کوچه هاي باريک خدا است، دلم تنگ صداي پروردگار است
دلم تنگه نور کمی است که از روزنه باريک ديوار گِلی خانه همسايمان در سايه زمستان سرد بر صورتم می تابد و گرما وجود نا اميد ولی اميدوارم می شود.
دلم تنگ صدای آهسته پاهائی هست که نمی خواهند کسی صدايشان را بشنود.
دلم تنگه سکوت شبهائی است که تمام اشکهايم را با او قسمت می کردم
دلم تنگه کاشيهای پشت باممان است که اشکهای خود را در تاريکی برای او می فرستادم تا همچون نشانه ای نورانی برای روز توبه نگه دارد و يادآور روزهای دلتنگی باشد ولی افسوس که غبار گناهانم روی آنها را پوشانده است.
دلم تنگه سادگی و پاکی بچه گانه ام است، دلم تنگ خنده ها و قهقه های بلند و بدون خيال است، دلم تنگه لحظه هائی است که بيشترين رنج زندگيم را بچه بودنم تشکيل می داد.
دلم تنگ لحظه های زيبای تنهائی است لحظه هائی که مملو از سکوت بود، لحظه هائی که برای بوجود آوردنش تنها يک دل شکسته لازم بود، لحظه هائی که فقط ايمان بنيان ستونش بود. لحظه هائی که در آم بارها توبه کردم ولی باز توبه شکستم.
دلم تنگه لحظه هائی است که خود و روح را به مسلخ تاريخ می بردم و او را از گذشته، در حال احساس می کردم.
دلم تنگه زمان نوجوانی است، زمانی که بوی بهشت و صدای درون آن را احساس می کردم.
دلم تنگه های سخنان او است که همچون آبی گوارا بر گلوی تشنه ای ، عطش جدائی را از بين می برد.
دلم تنگ محراب و دعای سحر است که اکنون ديگ صدای بلند ا... اکبر هم ديگ نمی تواند گوش ناشنوايم را برای عبادت بيدار کند و من همچنان در خوابم .
دلم تنگه فريادهای باز و آزادی است که از تمام وجود سر می دادم و گريه را هميشه و هميشه همراه او بدرقه در رحمت خداوند می کردم .
دلم تنگه لحظه ای است که در پشت درب خدا می نشستم و با گريه خدا را صدا می کردم تا درب را باز کند اما نمی داستم خدا هم بعضی وقتها خانه نيست و بايد صبر کرد.
دلم تنگ لحظه ای است که دربها باز ميشد و بايد بيشتر گريه می کردم و ميگفتم که چرا ای خدا چرا اينقدر دير و او ميگفت من درب را باز گذاشته ام و تو خود درب را بسته بودی و بازهم تو خود بودی که درب را باز کردی.
دلم تنگ درب زدن است.
دلم تنگ بادهای تند و سرور بخش ساحل است که من را راحت تر و آسان تر به او می رسانيد و با او زودتر راه توبه را سفر می کردم و در همان ساحل خدا سرم را به شانه های سرد و گرم ساحل درون ساحل دريا می زدم و آن لحظه حالی بر من ميرفت که چه بگويم!
دلم تنگ غروب خورشيد است که شاهد حرفهای من بوده است واين خورشيد برای دل معناهائی دارد و برای من معنای توبه های علی است و ياد مظلوم بودنش، ياد آنکه علی در لحظه هائی که می بخشيد به چه فکر می کرد و ای خورشيد ! چگونه بر شکوه علی قبطه نخورده ای و معنای شجاعت انسان ، قدرت انسان، افتخار انسان، شروعی محکمتر و آينده ای روشن و نويد شبی زيبا و سحری که در فردا می رسد .
دلم تنگ آغاز عشق است .
دلم تنگ اولين احتياج دردآور است که با تمام اخلاص خداوند را در بيابانهای سوت و تنهائی ، در جمع شلوغ انسانها فرياد می زدم وندای حق را در نتيجه عمل می شنديم و برای من هيچ گناهی نداشت مگر داشتن قلبی محتاج ولی عاشق.
دلم تنگ صدای خاکی است که در زيرپاهايم است که از زجرهای زمان چگونه سست بر روی آنها قدم بر می داشتم ولی اميد به او و مولا باعث استوار تر شدن گامهايم می شد.
و من دلم تنگ رحمت است، دلم تنگ لحظه اي فقط لحظه اي توبه و نيايش با خلوص پاک است.
ميگن تو قصه بودي
! ! !همه رودخونه ها دشت گل خونه ها حتي كوه و صحرا ...
همه مي دونن كه تو بودي كه
غزل هاي شب جدايي را سرودي ! ! !
ديگه از شهر تو سر شب يا سحر تا خبردار بشي رفته ام بي خبر .
نمي خوام قصّه مون دوباره آفتابي شه ...
آسمون نيگات براي من آبي شه ... !
نمي گم قصه مو كه دلت خون ميشه ...
كوه اگه بشنوه ريگِ هامون ميشه ! ! !
يادته اون روزا هر كجا چون دو دل داده با هم بوديم ...
دلم اندازه يه بيابون كه نيست
درد من اي خدا از تو پنهون كه نيست ...
مثل پروانه ها ، ما رها غافل از رنج عالم بوديم ...
دل ديوونه چون شب زده را سايه به سايه توي راه تو بود ... !
يه معما شده كه اين جدايي كار من يا گناه تو بود ! ؟
حالا هر چي كه بود حالا هر چي كه هست
از تو هر خاطره تنها دل ما شكست ... تنها دل ما شكست ! ! !
و من هنوز چه عاشقانه دوستش دارم
چرا که با تو آغاز می شود
با تو کوه ِ من
که دست هايت غرق بوی بارانند ...
منتظر بودم که بيايد
که بيايی ...
اما انتظار
شايد همان قرار ساده بود بين دست هايمان
که تو بروی
که من بمانم
که دست هايمان رها شوند ...
باران که ببارد
باز دل تنگت می شوم
زير باران می روم
اين بار تو نيستی که بيايی و نوازش جامانده ی دستانم را هديه بياوری
و من چه غريبانه دلم برای باران تنگ می شود ...
خوب ِ من
دلم پيشکشت ، هر جا که باشی
خوبرويان جهان رحم ندارد دلشان
بايد از جان گذرد آنکه شود عاشقشان
آن زمانی که سرشتند زگل پيکرشان
سنگی اندر گلشان بود همان شد دلشان
من نميتونم وبلاگمو نيگا کنم
کمککککککککککککککککککککککککک................



سلام
این نوشته ها رو یه دوست خیلی خیلی خوب به مناسبت هفته دوستی برام فرستاده ، که خودشم میدونه چقده دوستش دارم .
من این نوشته ها رو حالا به خودش تقدیم میکنم و همینطور به همه دوستای خوبی که دارم
شما هم اگه مثل من دوستای به این خوبی دارین اینا رو بهش تقدیم کنین.
مونا جونم بازم ازت ممنونم...
* اگر تو خواستی قبل از من بميری بهم بگو که می خوای يه دوست رو هم همراه خودت ببری يا نه .
* اگر می خوای صد سال زندگی کنی من می خوام يه روز کمتر از صد سال زندگی کنم
چون من هرگز نمی تونم بدون تو زنده باشم.
*دوستی واقعی مثل سلامتی هست ارزش اون رو معمولا تا وقتی که از دستش بديم نمی دونيم.
* يک دوست واقعی اونی هستش که وقتی مياد که تموم دنيا از پيشت رفتن.
*جلوی من قدم بر ندار، شايد نتونم دنبالت بيام.
*پشت سرم راه نرو، شايد نتونم رهرو خوبی باشم. کنارم راه بيا و دوستم باش.
*دوستان، روش خدا برای محافظت از ما هستن.
* دوستی يعنی يک روح در دو بدن .
*من به تو تکيه می کنم و تو به من و اونوقت همه چيزمون مرتبه.
* اگر تمام دوستام بخوان از يه پل رد بشن ، من با اونا عبور نخواهم کرد ، بلکه اون طرف پل خواهم بود برای کمک به اونا.
*هر کسی چيزايی رو که شما می گين می شنوه. ولی دوستان به حرفای شما گوش می دن.
اما بهترين دوستان حرفايی رو که شما هرگز نمی گين می شنون.
*پدرم هميشه بهم می گه موقع مردن ، اگر پنج تا دوست واقعی داشته باشی ، اونوقت هست که زندگی بزرگی داشتی.
* يک دوست واقعی رو دو دستی بچسب.
* يه دوست، فردی هست که آهنگ قلبت رو می دونه و می تونه وقتی تو کلمات رو فراموش می کنی
اونا رو واسه ات بخونه.
***این نوشته ها رو واسه تموم دوستاتون ارسال کنين ***
حتی اگر بايد اون رو واسه دوستی بفرستين که نوشته رو ازش دريافت کردين.
و اگه شما اين ايميل رو به تعداد زياد و از آدمای متفاوت دريافت کردين
اين يعنی اينکه شما دوستای فراوونی دارين.
و اگه فقط يه بار واسه تون ارسال شد
دلسرد نشين ، چون شما می دونين که حداقل يه دوست خوب دارين.
. . .مرگ امواج. . . ..دریا..
از دریا پرسیدم
که این امواج دیوانه تو
از کرانه ها چه می خواهند؟
چرا انسان پریشان و در به در
سر به کرانه های از همه جا بی خبر می زند؟
دریا در مقابل سوالم گفت و گریست
امواج هم گریستند
آنوقت دریا گفت :
که طعمه مرگ آدمها نیستند ،
امواج هم می میرند
و این امواج مرده را شیون کنان
بر گورستان سواحل
خاموش می سپارند . . .
سلام به همه دانشجو های عزيز
روزتون مبارک
(البته اينو بايد ديروز ميگفتم اما هر کاری کردم وبلاگم بالا نمی اومد
)
Just For You !!!
عزيز من :
واي بر آن روزي که چيزي
حتي عشق
عادتمان شود.
عادت همه چيز را ويران مي کند،
از جمله عظمت دوست داشتن را
تفکر خلاق را
عاطفه جوشان را .
عاشق کم است
سخن عاشقانه فراوان .
کلام عاشقانه دليل عشق نيست ،
آواز عاشقانه خواندن
دليل عاشق بودن نيست.
"عزيز من . . ."
روزه نماز قبول باشه بچه ها!
در جوانی پاک بودن شيوه پيغمبريست
ور نه هر گبری به پيری ميشود پرهيزگار
تجربه :
معلم بی رحمی است . اول امتحان میگیرد ، بعد درس میدهد . . .
ای سرنوشت !
از تو کجا میتوان گریخت ؟
من راه آشیان خود را ز یاد برده ام
یک دم مرا به گوشه ی راحت رها مکن
با من تلاش کن که بدانم نمرده ام
زخمی دگر بزن که نیفتاده ام هنوز
شادم از این شکنجه
خدا را دریغ مکن
روح مرا در آتش بیدار حود بسوز
ای سرنوشت !
بر من ببخش زندگی جاودانه را
ننشین که دست مرگ ز بندم رها کند
محکم بزن بر شانه ی من
تازیانه را . . .
و بعد از رفتنت . . .
شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی ، تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس ،
تو را از بین گلهایی که در تنهاییم رویید ، با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی:
"دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی"
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم
همین بود آخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت ،
حریم چشمهایم را
به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید ، وا کردم
نمی دانم چرا رفتی نمی دانم چرا ، شاید خطا کردم
و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی
نمی دانم کجا ، تا کی ، برای چه
ولی رفتی و بعد از رفتنت ،
باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت، یک قلب دریایی تَرَک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت ،
تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد .
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود
و بعد از رفتنت انگار ، کسی حس کرد
من بی تو ،
تمام هستی ام از دست خواهد رفت
کسی حس کرد من بی تو
هزاران بار در لحظه خواهم مرد .
و بعد از رفتنت دریاچه بغضی کرد
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با با عبور تلخ و غمگینت نخواهی برد ،
هنوز آشفته چشمان زیبای تو ام
برگرد ! ! !
ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید،
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت:
" تو هم در پاسخ این بی وفاییها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم"
و من در حالتی مابین اشک و حسرت و تردید
کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است،
و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل ،
میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر ،
نمی دانم چرا ؟
شاید به رسم و عادت پروانگی مان
باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت
دعا کردم . . .
دعا کردم . . .
من در كلبه فقيرانه خود
چيزی را دارم
كه تو در عرش كبريايي خود نداری
من چون تويی دارم
و تو چون خودی نداری . . .
اینو از وبلاگ آقا یاشار گرفتم . لینکشو براتون گذاشتم"غنوده در طوفان"
مطلبای قشنگی داره. من که خوشم اومد. امیدوارم شما هم خوشتون بیاد.
تنها برای تو . . .
به چشمانت بیاموز
که هر کس ارزش دیدن ندارد
و
نه مرگ ،
آنقدر ترسناک است
و نه زندگی
آنقدر شیرین است
که انسان بخواهد شرف خود را از دست بدهد . . .
تقدیم به ** E ** عزیزم . . . (که این شعرو دوس داری)
من به مردی وفا نمودم و او
پشت پا زد به عشق و امیدم
هر چه دادم به او حلاش باد
غیر از آن دل که مفت بخشیدم
دل من کودکی سبکسر بود
خود ندانم چگونه رامش کرد
او که میگفت دوستت دارم
پس چرا زهر غم به جامش کرد؟
**امیدوارم که از این به بعد هر چه میبینی ، فقط خوش ببینی . . .
در رویاهایم دیدم که با خدا گفتگو می کردم . . .
خدا پرسید : پس تو میخواهی با من حرف بزنی!
در پاسخ گفتم : آری اگر وقت داری
خدا خندید : وقت من بی نهایت است
در ذهنت چیست که میخواهی از من بپرسی؟
پرسیدم : چه چیز بشر شما را سخت متعجب میکند؟
خدا پاسخ داد : کودکیشان . . .
اینکه آنها از کودکیشان خسته میشوند ، عجله دارند که بزرگ شوند . . .
و بعد دوباره ، پس از مدتها ، آرزو می کنند که کودک شوند .
اینکه آنها سلامتی خود را از دست میدهند ، تا پول بدست آورند ،،
اینکه با اضطراب به آینده مینگرند و حال را فراموش میکنند
و بنابراین نه در حال زندگی میکنند و نه در آینده !
و اینکه آنها به گونه ای زندگی میکنند که گویی هرگز نمی میرند
و به گونه ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند
*** دستهای خدا ، دستانم را گرفت و مدتی سکوت کردیم . . . . .
پرسیدم : به عنوان یک پدر ، میخواهی کدام درسهای زندگی را
فرزندانت بیاموزند؟
گفت : بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشند . . .
بیاموزند که فقط چند ثانیه طول میکشد تا زخم های عمیق در قلب آنان که
دوستشان داری ایجاد کنی اما سالها طول میکشد که آن زخم را
التیام بخشی . . .
بیاموزند که : ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد ،
کسی هست که به کمترین ها نیاز دارد
بیاموزند که دو نفر نمی توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند اما متفاوت ببینند .
بیا موزند که کافی نیست فقط دیگران آنها را ببخشند ،
بلکه باید آنها هم دیگران را ببخشند . . .
*** با خضوع گفتم :
به خاطر این گفتگو متشکرم
آیا چیز دیگری هم هست که دوست داری فرزندانتان بدانند؟
خدا لبخند زد و گفت :
فقط اینکه بدانند من اینجا هستم . . .
همیشه . . .
به نام او
تقديم....![]()
تقديم به عشقها و آرزوها ، به اميدها و انتظار ها،به جانهايي که عذاب ميکشند و از عذاب عشق لذت ميبرند .
تقديم به تشنگاني که در آرزوي آب ميلرزند و براي آب ميميرند و باز هم از آب ميگريزند . به قلبهاي فشرده شده با احساسات آتش گرفته، به فنا شده ها، به تباه شده ها .
به خاکسترهاي بر باد رفته حرفهايم را تقديم ميکنم ،، تقديم به شما که دوست ميداريد ، به شما که دوستتان دارند . تقديم به شما که قدر دوستي و دوستان را ميدانيد.
تقديم به فصل بهار که عشق ميزايد و به فصل پاييز که عشق ميپروراند .
تقديم به خيال و خيال انگيز ها ، تقديم به شکوه شب و سکوت مهتاب ، تقديم به اشکهاي سوزان و لبهاي خندان و خنده هاي ناپيدا...
تقديم به رازهاي افشا نشده ، به اشکهاي ره گم کرده، به نفسهايي که از سينه بر نيامده و به سينه باز نگشته ، به غمي که هزار بار از شادي زنده تر و مست تر و مست کننده تر است .
تقديم به آنهايي که چون اقيانوس ظاهري آرام و باطني شوريده دارند ، به آنهايي که چون عاشقان ميسوزند و دم بر نمي آورند ، تقديم به عشق بي اميد.
تقديم به تمام کساني که زندگي را به پاکي و شرافت ميدانند و عشق را به هوا و هوس ترجيح ميدهند و از لذت گناه متنفرند .
من اين حرفها را به آن غم که همچون شمع ميان گريه ميخندد و جمعي را خوشدل و سرگرم ميسازد ، تقديم ميکنم .
تقديم به خيال من ، که شمع من و جمع من و ناز من است....


